فرمود : رحمت خدا بر او باد . چه شبهاى بلندى را در عبادت گذرانيد و چقدر پاداش او بزرگ است ! آيا ابراهيم مهزيار را مىشناسى ؟
عرض كردم : من ، خود ابراهيم بن مهزيارم مرا به گرمى در آغوش گرفت ، و سپس فرمود :
مرحبا بر تو اى ابا اسحاق ! آن نشانى را كه ميان تو و ابو محمد عليه السّلام بود ، چه كردى ؟
گفتم : گويا مقصود شما انگشترى است كه خداى تعالى آن را از ناحيهء طيّب آل محمد ، حسن بن على عليهم السّلام به من ارزانى داشت ؟ بيان فرمود :
آرى ، مقصودم جز آن نبود .
آنگاه انگشترى را بيرون آوردم و چون در آن نگريست ، گريست و آن را بوسيد ، سپس نقش آن را كه « يا اللّه يا محمّد يا علىّ » بود ، خواند . و بعد از آن گفت :
پدرم فداى آن دستى باد كه تو ، اى انگشتر ، در آن بودى .
بعد از آن سخنان ديگرى گفتيم تا آنكه فرمود :
اى ابا اسحاق ! قصد مهم تو پس از حج چه بود ؟
گفتم : سوگند به پدرتان كه مقصدى ندارم جز آنكه از مكنون آن از شما استعلام خواهم كرد . فرمود :
از هرچه مىخواهى بپرس كه من - ان شاء اللّه - برايت شرح خواهم كرد .
عرض كردم : از اخبار خاندان ابو محمد ، امام عسكرى عليه السّلام چه مىدانيد ؟
بيان داشت : به خدا سوگند پيشانى محمد و موسى - فرزندان حسن بن
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 253
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص٢٥٣