آيا مىدانى كه من كيستم ؟ « 1 »
گفتم : به خدا سوگند نمىدانم . فرمود :
من قائم آل محمد هستم . همان كسى كه در آخر الزمان با اين شمشير قيام مىكند - و به آن اشاره كرد - و زمين را پر از عدل و داد مىنمايم همانگونه كه پر از ظلم و ستم شده باشد .
من به روى در افتادم و صورت خويش را بر خاك ساييد .
فرمود : چنين مكن و سر بردار ! تو فلان شخصى كه اهل شهرى كوهستانى به نام همدانى .
گفتم : سيد و سرورم ، درست است . فرمود :
آيا دوست دارى به خانوادهات برگردى ؟ « 2 »
عرض كردم : آرى اى آقاى من ، و به آنها مژدهء ديدار شما را خواهم داد . و حضرت عليه السّلام به آن خدمتكار اشاره فرمود و خدمتكار دست مرا گرفت و كيسهاى به من داد و چند قدم همراه من آمد و ناگاه چشمم به سايهها و درختها و منارهء مسجدى افتاد ، گفت : آيا اين شهر را مىشناسى ؟ گفتم : در نزديكى وطن ما شهرى است كه به آن « اسدآباد » مىگويند و اين شبيه آن است . حضرت عليه السّلام فرمودند :
اين اسدآباد است برو و موفق باش .
من متوجه شدم اما ديگر ايشان را نديدم .
بعد از آن به اسدآباد در آمدم و درون آن كيسه چهل يا پنجاه دينار بود
هامش
( 1 ) . أ تدري من أنا ؟
( 2 ) . فتحبّ أن تؤوب إلى أهلك ؟