و چندان پياده راه رفتم كه خسته شدم و خوابم گرفت . با خودم گفتم :
اندكى مىخوابم و وقتى كاروان رسيد ، برخواهم خواست .
مىگويد : سير خوابيدم و وقتى بر اثر حرارت آفتاب برخاستم كسى را نديدم و وحشت كردم . نه راه را مىشناختم و نه اثرى از كاروان نمايان بود .
آنگاه به خدا توكل كردم و گفتم : به راهى مىروم كه او مىخواهد . هنوز چندان نرفته بودم كه خود را در سرزمين سبز و خرمى ديدم كه گويا به تازگى در آنجا باران باريده بود و تربتش نيكو بود . در وسط آن سرزمين خرّم قصرى ديدم كه مانند برق شمشير مىدرخشيد ، با خود گفتم اى كاش مىدانستم اين چه قصرى است كه تاكنون آن را نديده و وصف آن را نشنيدهام و به طرف آن رفتم و چون به در قصر رسيدم دو خدمتكار نورانى را ديدم و به آنها سلام كردم و آنها نيز به گرمى پاسخ دادند و گفتند :
بنشين كه خداوند خير تو را خواسته است . يكى از آنها برخاست و به درون قصر رفت و طولى نكشيد كه بيرون آمد و گفت : برخيز و وارد قصر شو . چون وارد شدم ، قصرى را ديدم كه بهتر و روشنتر از آن نديده بودم .
خدمتكار پيش رفت و پردهاى را كه بر اتاقى آويخته بود بالا زد و گفت :
داخل شو و من هم داخل شدم . ديدم جوانى در وسط اتاق نشسته در حالى كه بر بالاى سرش شمشير بلندى از سقف آويخته به نحوى كه وقتى مىايستاد ، نوك آن دقيقا بالاى سرش قرار مىگرفت و آن جوان مانند ماه شب چهارده مىدرخشيد . سلام كردم و او با لطافت و نيكويى پاسخ گفت ، سپس فرمود :
معاجز الإمام المهدي ( ع ) ( معجزات امام مهدى ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 240
مساهمون: السيد هاشم البحراني
ص٢٤٠