ريگهايى كه در دست حضرت طلا شد
محمد بن احمد مىگويد :
بيست و چند بار ، حج به جاى آوردم . و در هربار خود را به پردهء كعبه مىآويختم و به حطيم و حجر الاسود و مقام ابراهيم مىرفتم و دائما مشغول دعا بودم و بيشترين دعايم را زيارت مولايم - حضرت صاحب الزمان عليه السّلام - قرار داده بودم .
در سالى از سالها كه براى خريد ما يحتاج در مكه مانده بودم ، جوانى همراه من بود كه با خود پنبهء رنگآميزىشدهاى داشت . بهاى آنها را به او پرداختم و پنبهها را از دستش گرفتم ولى آن جوان شروع به چانهزنى كرد ، در حالى كه من به انتظار ايستاده بودم . ناگهان كسى ردايم را كشيد و وقتى صورتم را به سويش برگرداندم ، مردى با هيبت را ديدم كه از تماشايش ترسيدم . به من گفت : آيا آن را نمىفروشى ؟ و من نتوانستم به او جواب منفى بدهم و سپس از نظرم پنهان شد و ديگر چشمم وى را نديد ، و گمان كردم كه آن شخص مولايم بوده باشند .
روزى از روزها در باب صفا نماز مىگزاردم ، و به سجده رفته بودم و