تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 335

مساهمون:

ص٣٣٥
شمشير طناب ستورش را قطع كردند تا برميد و او را در غلتاند ، لكن مردم او را گرفتند و نگذاشتن به زمين بخورد ، وقتى ديدند كه او به ستور آويخته و نزديك است كشته شود ، نجاتش دادند و به خانه‌اش رساندند . عايشه به قصد حج و و گريزان ساز و برگ سفر بربست و از برادرش محمد بن ابى بكر خواست با او همراه شود ، اما نپذيرفت . عايشه گفت : به خدا اگر مىتوانستم از كار اينها جلوگيرى كنم ، حتما اين كار را مىكردم . حنظلهء كاتب پيش محمد بن ابى بكر آمده گفت : اى محمد ! ام المؤمنين عايشه از تو مىخواهد با او همراهى كنى ، نمىپذيرى و عربهاى بيابانى گرگ صفت ترا به كارهاى ناروا مىخوانند و مىپذيرى و همراهىشان مىنمايى . گفت : اين كارها به تو نيامده ! بعد پرخاش كرد كه كار حكومت اگر به تسلط و چيرگى انجامد و روش غلبهء مسلحانه براى تصدى خلافت متداول گردد ، قبيلهء بنى عبد مناف بر تو و قبيله‌ات چيرگى خواهد يافت . او در حالى كه اين ابيات را مىخواند ، راه خويش در پيش گرفت : - از كشمكشهايى كه مردم در آن فرو رفته‌اند ، در شگفتم . آنان در پى آنند كه خلافت را از بين ببرند . - در حالى كه اگر خلافت از بين برود ، مايهء خير از ميانشان خواهد رفت و بر اثر آن به ذلت و بيچارگى در خواهند افتاد . - و مثل يهود و نصارا خواهند گشت و در گمراهى و انحراف از راه راست دين ، همسان خواهند بود . وى به كوفه رفت و مقيم گشت . عايشه در حالى كه بر مصريان سخت خشمگين بود ، به راه افتاد . مروان بن حكم پيش او آمده گفت : اى ام المؤمنين ! اگر در مدينه مىماندى ، بيشتر ملاحظهء حال عثمان را مىكردند . گفت : مىخواهى كه با من همان رفتارى شود كه با ام حبيبه شد و هيچ‌كس نباشد كه از من دفاع كند ؟ نه ، به خدا نه اعتنايى مىكنم و نه مىدانم سرانجام اين جماعت چه خواهد شد . خبر آنچه براى على و ام حبيبه اتفاق افتاده بود ، به طلحه و زبير رسيد و بر اثر آن خانه‌نشين شدند ، و عثمان را همچنان خانوادهء حزم آب مىرساندند . عثمان از فراز خانه رو به مردم كرده گفت : اى عبد اللّه بن عباس ! او را