تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 334

مساهمون:

ص٣٣٤
براى دفاع از عثمان به مدينه بيايند . حبيب بن سلمهء فهرى از شام و معاويه از مصر ، و قعقاع از كوفه ، و مجاشع از بصره . در اين هنگام ، از تماس مردم با عثمان جلوگيرى كردند و از ورود هرچيز حتى آب به خانهء او ممانعت به عمل آوردند ، و على گاهى هرچه مىخواست براى او مىبرد . آنان در پى بهانه بودند و هيچ بهانه‌اى به دست نياوردند ، تا در خانهء عثمان مقدارى سنگ يافتند براى اينكه شبانگاه پرتاب كنند و بگويند مورد حمله و جنگ قرار گرفته‌ايم . چون سنگ انداختند ، عثمان خطاب به آنها فرياد زد كه از خدا نمىترسيد ؟ آيا نمىدانيد كه غير از من كسان ديگرى در خانه هستند ؟ گفتند : نه به خدا ما سنگ پرتاب نكرديم . پرسيد : پس كه پرتاب كرد ؟ گفتند : خدا . گفت : اى دروغگوها ! خدا اگر سنگ پرتاب كرده بود ، اصابت مىكرد و به خطا نمىرفت ، و شما سنگ به خطا پرتاب مىكنيد . عثمان متوجه خانوادهء حزم شد كه همسايه‌اش بودند و توسط پسر عمرو بن حزم انصارى به على پيغام داد كه اينها آب را به رويم بسته‌اند ، اگر مىتوانيد ، مقدارى آب به ما برسانيد ، و به طلحه و زبير و به عايشه ، رضى اللّه عنها ، و همسران پيامبر هم پيغام داد ، اما اولين كسانى كه به كمكش اقدام كردند ، على بود و ام حبيبه . على آخر شب آمد و به مردم گفت : اين كارهايى كه شما مىكنيد ، نه به كارى مىماند كه بايد با مؤمنان كرد و نه به كارى كه بايد نسبت به كافران روا داشت . آب و نان را به روى اين مرد نبنديد ، زيرا اگر روميان و ايرانيان به اسارت درآيند ، به آنان آب و خوراك داده مىشود . ضمنا اين مرد به شما هيچ حمله‌اى نكرده است ؛ بنابراين ، به چه دليل محاصره و قتلش را جايز مىشماريد ؟ گفتند : نه به خدا و به جان خودمان نمىشود . نمىگذاريم چيزى بخورد يا بياشامد . على عمامه‌اش را به داخل خانهء عثمان انداخت تا بدين وسيله پيام دهد كه براى انجام فرمانت آماده‌ام ، و سپس به خانه برگشت . ام حبيبه سوار بر قاطر آمد ، در حالى كه مشك كوچكى همراه داشت . گفتند : ام المؤمنين ام حبيبه آمده است . بر چهرهء ستورش زدند و او را طرد كردند . گفت : اين مرد ، يعنى عثمان متولى ميراث بنىاميه و قيّم اطفال يتيم ايشان است ، مىخواهم با او ملاقات كنم و ترتيبى بدهم كه اموال يتيمان و بيوه زنان از بين نرود . گفتند : دروغ مىگويد و به او حمله آوردند و با