ملاقات كردند « 1 » و گفتند : ما آمدهايم فقط براى زيارت خانهء خدا و اينكه از حاكم بخواهيم بعضى از استانداران را بر كنار سازد ، ما فقط براى اين دو كار آمدهايم . سپس از آنها خواستند اجازه بدهند مردمى كه از شهرستانها آمدهاند ، به مدينه درآيند ، لكن همگى رد كردند و از آن منع نمودند و گفتند كارتان بىنتيجه است . آن دو نزد جماعت خويش برگشتند . پس عدهاى از مصريان نزد على آمدند و جمعى از بصريان نزد طلحه و گروهى از كوفيان پيش زبير ، و قبل از اينكه راه بيفتند ، هردسته با خود مىگفتند ديگران بايد با كسى كه ما به رياست مىخواهيم برگزينيم ، بيعت كنند ، و گرنه با آنها حيله و دشمنى به كار خواهيم برد و پراكندهشان خواهيم ساخت و آنقدر در اين راه جد و جهد به خرج مىدهيم تا موفق شويم . گروه مصرى آمدند نزد على كه در يك اردوى نظامى در احجار الزيت مدينه بود و حلهاى بر اندام پيچيده بود و عمامهاى از پارچهء سرخ رنگ يمنى به سر داشت و شمشير به كمر آويخته بود ، و در آن وقت حسن را نزد عثمان فرستاده بود تا در انجمنى كه نزد وى تشكيل شده بود ، شركت داشته باشد ، و حسن بن على نزد عثمان نشسته بود و على در احجار الزيت بود . گروه مصرى به او سلام كردند و سخن خويش بيان داشتند . وى بر سرشان فرياد زد و آنان را طرد كرد و گفت :
مردان صالح و راسترو مىدانند كه سپاه ذومروه و سپاه ذوخشب را محمد لعنت فرستاده است . برگرديد ، خدايتان نوميد گرداناد ! « 2 » گفتند : به چشم ؛ و به اين ترتيب ، از خدمتش دور گشتند . گروه بصرى آمدند پيش طلحه كه در ميان انجمنى ديگر آن طرف اجتماع على قرار داشت و در آن هنگام ، دو پسرش را نزد عثمان فرستاده بود .
گروه بصرى به او سلام كردند و سخن خويش بازگفتند . طلحه بر سرشان داد كشيد و طردشان كرد و گفت : مؤمنان آگاهند كه سپاه ذو مروه و ذوخشب و اعوص را محمد لعنت
هامش
( 1 ) . در اينجا سخنان و اظهارهاى ام المؤمنين عايشه و امير المؤمنين على عليه السّلام و طلحه و زبير را كه قبلا بدان اشارت رفت ، به خاطر آوريد .
( 2 ) . به سخن على عليه السّلام درباره عثمان كه پيش از اين بيان شد ، رجوع كنيد تا چگونگى اين روايت تاريخى برايتان روشن شود .