تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 307

مساهمون:

ص٣٠٧
تق صدا مىكرد . آن را بردند و در محلى كه مخصوص گذاشتن جنازه‌هاست ، گذاشتند . در اين وقت عده‌اى از انصار پيش آنها آمدند و گفتند : به خدا نمىگذاريم بر او نماز بخوانيد . ابو جهم گفت : نمىگذاريد بر او نماز بگزاريم ؟ خداى تعالى و فرشتگانش بر او نماز گزارده‌اند . يكى از انصار به او گفت : اگر دروغ بگويى ، خدا ترا به همان جايى درآورد كه او را درخواهد آورد . ابو جهم گفت : خدا مرا با او برانگيزد . گفت : خدا ترا با شياطين برخواهد انگيخت . به خدا قسم ، اگر ترا رها كنيم از ناتوانى ماست . آن جماعت به ابو جهم گفتند : ساكت شو و دست بدار . او هم دم فرو بست . پس جنازه را برداشتند و شتابان بردند ، پندارى همين الان است كه صداى خوردن سرش را بر در چوبين مىشنوم . جنازه را بردند تا رسيدند به دورترين نقطهء بقيع و آنجا بر زمين گذاشتند . در اين هنگام ، جبلة بن عمرو ساعدى كه از انصار است در رسيد و گفت : نه به خدا نمىشود او را در بقيع رسول خدا دفن كنيد و نيز نمىگذاريم بر او نماز بخوانيد . ابو جهم گفت : يا اللّه راه بيفتيم ، اگر ما بر او نماز نخوانديم ، خدا بر او نماز خوانده است . پس بيرون رفتند و عايشه دختر عثمان با آنها بود و چراغى را كه در چيزى پنهان كرده بود ، همراه داشت تا رسيدند به حش كوكب ، گودالى برايش كندند و سپس برخاستند و بر او نماز گزاردند و امام جماعتشان جبير بن مطعم بود . بعد او را در قبر نهادند . وقتى دخترش به گور نهادن پدر را ديد ، بانگ به گريه برداشت . ابن زبير به او گفت : به خدا اگر ساكت نشوى ، بر صورت و چشمت خواهم زد . پس او را دفن كردند ، و سنگ لحد بر گورش ننهادند و همينطور خاك بر آن ريختند . ياقوت حموى مىنويسد : عثمان چون كشته شد ، نعش او را در حش كوكب انداختند و بعدا در كنار آن دفنش كردند . ابن كثير قسمتى از آنچه را كه از بلاذرى نقل كرديم ، نوشته است و سپس مىگويد : آنگاه نعش دو بردهء عثمان را كه در خانهء عثمان كشته شده بودند و صبيح و نجيح نام داشتند ، بردند و در كنار عثمان در حش كوكب دفن كردند . همچنين گفته‌اند : خوارج نگذاشتند آن دو را دفن كنند ، و پاى آن دو را گرفتند و كشيدند و بيرون شهر انداختند تا