مردم نيز سنگريزه به سوى او افكندند پس او تلوتلوخوران به سوى كاخ خود شد و سنگريزههايى نيز در پى او روان بود تا پايان . « 1 »
و ابو الفرج از زبان ابو عبيد و كلبى و اصمعى آورده است كه وليد بن عقبه روسبىباز و مىگسار بود ، در كوفه بادهگسارى كرد و بامدادان برخاست تا در مسجد جامع بر مردم پيشنمازى كند پس بر ايشان چهار ركعت خواند و سپس روى به ايشان كرد و گفت :
برايتان بيشتر بخوانم ؟ پس در محراب بالا آورد و با آواز بلند در ميان نماز ، برايشان اين ترانه را خواند :
- دل به رباب آويخت ، آن هم پس از پير شدن دلبر و دلداده ! « 2 »
هم او نيز از زبان عمر بن شيبه گزارش بالا را آورده . « 3 » و از راه مدائنى گزارش كرده است كه زهرى گفت : گروهى از كوفيان به نزد عثمان شدند تا پيرامون وليد با وى گفتگو كنند ، پس او گفت : آيا هرگاه مردى از شما بر فرماندهاش خشم گيرد دروغى به او مىبندد ؟ اگر بامداد شود شما را كيفر خواهم كرد . پس ايشان به عايشه پناه بردند و بامدادان عثمان از سراى عايشه آواز و گفتارى شنيد كه بوى درشتى و تندى مىداد . پس گفت : آيا عراقيان از دين خارج شده و تبهكار هيچ پناهگاهى جز خانهء عايشه نيافتهاند ؟ او كه اين سخن بشنيد كفش پيامبر خدا را بلند كرد و گفت : شيوهء دارندهء اين كفش را رها كردى . مردم گفتگوها را شنيدند و آمدند تا مسجد پر شد برخى با سنگريزه و لنگه كفش به جان هم افتاده و به زدوخورد پرداختند و گروهى از ياران پيامبر بر عثمان درآمدند و گفتند : از خدا پروا كن آيينهاى كيفرى را پامال مكن ، برادرت را از سر ايشان بر كنار كن پس وى را بر كنار كرد . « 4 »
و هم از زبان مطر وراق آورده است كه مردى به مدينه آمد و به عثمان گفت : من در پيش وليد بن عقبه نماز بامداد را بگزاردم و او روى به ما كرد و گفت : برايتان بيشتر
هامش
( 1 ) . تاريخ الخلفاء ، سيوطى 104 ؛ السيرة الحلبية : 2 / 314 .
( 2 ) . الاغانى : 4 / 178 .
( 3 ) . همان : 4 / 179 .
( 4 ) . الاغانى : 4 / 180 .