قصيده دوم
- آيا برقى از سمت راست مرز آن ظاهر شد با آنكه تبسم و لبخندى مرواريد دندانهايش نمايان شد ؟ !
- و به ما گذشت باد خنك نمدارى در ميدان او ، چون نسيم يا نفحه و بوى خوشى از عبير او به ما رسيد ،
- و صورت ماهى طلوع كرد يا از پشت تل و صحراى ( بنى سليم ) بر چشمانت ليلى نمايان شد از ميان خيامش ،
- بلى اين ليلى و اينهاست براى تو خانه او در كنار وادى كه تابيدن نورش چشمت را فرو مىبندد ،
- درود بر خانهاى كه مدتها به چشم من گوهرى از گوهرهايش بىبرده نمايان شد ،
- و تمايل نكردم به عشق و ميلى به اشتياق و آرزوى به او از جهت دلباختگى مگر ظهور صورتان آن .
- گذراندم به آن دوران جوانى را كه شخص من برى از شك بود با صاحبان آن سراپردهها ،
- تمام كرده بود جمال را از زيبايى و سيادت و براى بلندى بيشتر از بيشتر تحصيل كرده بود ،
- و من شب را گذرانيدم در حالى كه برى و پاك بودم از نزديك شدن به فرومايگى كه سرزنش شوم از منع و خطر آن ،
- براى علمم به اينكه در روز قيامت مناقشه و كشمكشى در حساب هست بر كم و زياد آن ،
- و من نبودم كسى كه جان نفيس و ارزنده خودم را ببخشم ، پس قيمت آن را پايين آورم به سعير و آتش افروخته دوزخ ،
- و خلاصه چيزى را كه به بزرگى و شرافت منسوب مىشود فرداى قيامت ، چهره شاداب او را زردگونه كنم ،