كه كنيه و لقب ابو يحيى گرفتهاى و حال آنكه براى تو فرزندى نيست و مىگويى كه تو از عرب هستى و اطعام فراوان مىكنى و اين اسراف و زيادهروى در مال است . صهيب گفت : رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مرا مكنّى به ابى يحيى نمود ، و امّا قول تو در نسب ، پس من مردى از نمر بن قاسط از اهل موصلم ، ولى من بچه كوچكى بودم كه اسير شدم و اهل و خويشان خود را گم كردم و امّا قول تو در طعام ، پس به درستى كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله مىفرمود : اطعام كنيد و جواب سلام دهيد ، پس اين مرا بر آن داشت كه اطعام كنم .
و در عبارتى از ابى عمر : عمر گفت : چيزى در تو نيست كه من تو را اى صهيب عيب كنم و تنقيص نمايم ، مگر سه خصلت ، اگر اينها نبود هيچكس را بر تو مقدم نمىداشتم .
آيا تو مرا از آنها خبر مىدهى ؟ صهيب گفت : هيچچيزى تو از من نمىپرسى مگر آنكه راست آن را به تو مىگويم ، گفت : مىبينم كه تو خود را منتسب به حرب مىدانى و حال آنكه زبان تو عجمى است و خود را مكنّى به ابى يحيى كه نام پيامبرى است نمودهاى و در مالت اسراف و زيادهروى مىكنى .
گفت : امّا اسراف مالم ، پس من خرج نكردم آن را ، مگر در راه حق ، و امّا مكنّى به ابى يحيى داد ، آيا آن را به خاطر تو ترك كنم ؟ و امّا نسبتم به عرب ، به راستى كه روميان مرا در كودكى اسير كردند پس زبان آنها را فراگرفتم و من مردى از نمر بن قاسط هستم ، اگر تو بشكافى از من سرگينى را هرآينه خود را به آن نسبت مىدهم . « 1 »
5 - عمر بن خطاب شنيد كه مردى صدا مىزند . يا ذا القرنين گفت : آيا از نامهاى پيامبران خلاص شديد كه اسامى فرشتگان را بلند مىكنيد ؟ ! « 2 »
امينى گويد : اين روايات مواردى از جهل را روشن مىكند :
1 - نهى خليفه از نامگذارى به اسم پيامبر بزرگوار صلّى اللّه عليه و آله فرمان او به كسانى كه محمّدنام بودند كه آن را تغيير دهند و حال آنكه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : كسى كه سه پسر براى او
هامش
( 1 ) . مسند ، احمد : 6 / 16 ؛ مستدرك ، حاكم : 4 / 288 ؛ سنن ، ابن ماجه 406 ؛ استيعاب ، ابو عمر در زندگى نامه صهيب : 1 / 315 ؛ مجمع الزوائد : 8 / 16 .
( 2 ) . حيوة الحيوان : 2 / 21 ؛ فتح البارى : 6 / 295 .