شتر برخيزد و عمر ببيند كه پاهاى شتر چگونه است . اعرابى مرتب مىگفت : بىپدر ، شتر مرا رها كن ! و گفته اعرابى عمر را از اين كار برحذر نمىداشت ؟ با شترها اين كار را نكند . اعرابى به عمر گفت : من خيال مىكنم كه تو مرد بدى هستى ! چون از آن فارغ شد شترها را خريد و گفت : آنها را بران و قيمتش را بگير ، اعرابى گفت : نمىرانم مگر آنكه جهاز و پلاسهاى آنها را بردارم . عمر گفت : من آنها را با جهاز و پلاس خريدهام ، آنها هم مال من است . اعرابى گفت : شهادت مىدهم كه تو مرد بدى هستى ! در آن ميان كه نزاع مىكردند على عليه السّلام آمد . عمر گفت : راضى هستى به اين مرد كه ميان من و تو قضاوت كند ؟ اعرابى گفت : آرى ، براى آن حضرت قصّه را بازگو كردند . على عليه السّلام فرمود : اى امير مؤمنان ، اگر شرط كردى بر او كه با پلاس و جهازشان بخرى پس آنها مال شماست چنانچه شرط كردى ، و گرنه متاعش را آرايش مىدهد به بيشتر از قيمتش ، پس پلاسها و جهازهايشان را از آنها برداشت و اعرابى آنها را راند و عمر پول شتران را به او داد . « 1 »
خداوند به امير المؤمنين على عليه السّلام از طرف اعرابى بهترين پاداش را دهد كه در آن روز براى پلاس و پالان شترهايش را حفظ كرد از اينكه بدون عوض و قيمت بگيرد و امّا حل كردن مشكل و عمل خليفه و فقه او در اين مقام ، پس آن را به نظر كاوشگر پژوهنده آزاد موكول مىكنيم .
87 - راى خليفه درباره بيت المقدّس
از سعيد بن مسيّب روايت شده كه گويد : مردى از عمر بن خطاب در رفتن به بيت المقدس اجازه خواست . به او گفت : برو و آماده شو و هرگاه آماده شدى مرا خبر كن ! چون تجهيز سفر كرد نزد او آمد . عمر به او گفت : عوض آن به عمره برو . گويد : بر او دو مرد گذشته در حالى كه شتران صدقه را بازديد مىكرد . به آندو مرد گفت : از كجا مىآييد ؟ گفتند : از بيت المقدس . آنها را با شلاق زد و گفت : آيا حجى مانند حج بيت اللّه
هامش
( 1 ) . كنز العمال : 2 / 221 ؛ منتخب كنز ، حاشيه مسند احمد : 2 / 231 .