است . عمر نزد على عليه السّلام فرستاد . چون آمدند سخنان آن مرد را بازگو كردند . فرمود :
راست مىگويد . فتنه را دوست دارد و خداوند تعالى مىفرمايد :
أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ *
و حق را مكروه دارد ، يعنى مرگ را و خداوند تعالى فرمود :
وَ جاءَتْ سَكْرَةُ الْمَوْتِ بِالْحَقِّ
« 1 » و سكرات مرگ به حق آمد . و يهود و نصارى را تصديق مىكند . خداوند تعالى فرمود :
وَ قالَتِ الْيَهُودُ لَيْسَتِ النَّصارى عَلى شَيْءٍ وَ قالَتِ النَّصارى لَيْسَتِ الْيَهُودُ عَلى شَيْءٍ
« 2 » يهود گفت نصارى بر چيزى نيستند و نصارى گفتند يهود بر چيزى نيست . و به چيزى كه آن را نديده ايمان دارد . ايمان به خداى عزّ و جلّ دارد و اقرار مىكند به چيزى كه خلق نشده ، يعنى ساعت قيامت . عمر گفت : پناه مىبرم به خدا از مشكلى كه على در آن نباشد . « 3 »
4 - حافظ بن شيبه و عبد بن حميد ، و ابن المنذر از ابراهيم تميمى نقل نمودهاند : مردى پيش عمر گفت : بار خدايا ! مرا از قليل قرار بده ؟ عمر گفت : اين چه دعايى است ؟ آن مرد گفت : من شنيدم كه خدا مىفرمايد :
وَ قَلِيلٌ مِنْ عِبادِيَ الشَّكُورُ
« 4 » و اندكى از بندگان من سپاسگزارند و من از خدا مىخواهم كه مرا از اين قليل قرار دهد . عمر گفت : همه مردم از عمر داناترند .
و در لفظ قرطبى آمده است : همهء مردم داناترند از تو اى عمر . و در تعبير زمخشرى است : تمام مردم داناتر از عمرند . « 5 »
5 - زنى نزد عمر آمد و گفت : اى امير مؤمنان ! به درستى كه شوهر من روزها را روزه مىدارد و شبها به عبادت مىپردازد . عمر به آن زن گفت : خوب مردى است شوهر تو و در مجلس عمر مردى كه نامش كعب بود نشسته بود . گفت : اى امير مؤمنان ! اين زن از كار شوهرش در دورى او از همخوابگى و آميزش شكايت مىكند . عمر گفت :
چنانچه سخن او را فهميدى ميان آنها قضاوت نما . پس كعب گفت : شوهر او را حاضر
هامش
( 1 ) . ق 50 / 18 .
( 2 ) . بقره 2 / 113 .
( 3 ) . نور الابصار شبلنجى 79 .
( 4 ) . سبأ 34 / 12 .
( 5 ) . تفسير ، قرطبى : 14 / 277 ؛ تفسير كشّاف : 2 / 445 ؛ تفسير ، سيوطى : 5 / 229 .