در دامن زن به عنوان مهريه او و به جوان فرمود : دست زنت را بگير و ببر و پيش ما نيا ، مگر اينكه بر تو اثر عروسى باشد . چون آن جوان برگشت ، زن فرياد زد : اى ابو الحسن ! اللّه ، اللّه ، كه اين آتش است ؛ به خدا قسم كه اين پسر من است . فرمود : چگونه او را انكار كردى ؟ گفت : پدرش زنگى بود و برادران من مرا به او تزويج كردند . پس به اين جوان آبستن شدم و آن مرد به جنگ رفت و كشته شد و من اين پسر را فرستادم به فلان قبيله ، در ميان آنها بزرگ شد و من انكار كردم كه او پسر من باشد . پس على عليه السّلام فرمود : من ابو الحسنم و آن جوان را به مادرش ملحق كرد و نسبش ثابت شد . « 1 »
12 - نادانى خليفه به مفاد كلمات
1 - عمر بن خطاب از مردى پرسيد : احوال تو چگونه است ؟ گفت : كسى هستم كه فتنه را دوست دارد و حق را مكروه مىداند و بر چيز نديده گواهى مىدهد . پس دستور داد كه او را زندانى كنند . على عليه السّلام فرمان داد او را برگردانند و فرمود : مال و فرزند را دوست دارد و خداوند تعالى مىفرمايد :
أَنَّما أَمْوالُكُمْ وَ أَوْلادُكُمْ فِتْنَةٌ *
« 2 » جز اين نيست كه اموال و فرزندان شما فتنه و آزمايش است براى شما و مرگ را مكروه دارد ؛ و حال آنكه آن حق است و شهادت مىدهد كه محمّد پيامبر خداست و او را نديده است . عمر دستور داد او را آزاد كنند و گفت :
اللَّهُ أَعْلَمُ حَيْثُ يَجْعَلُ رِسالَتَهُ
« 3 » . « 4 »
2 - از حذيفة بن يمان روايت شده است : روزى با عمر بن خطاب ملاقات كرد ، عمر گفت : ابن يمان ! چگونه صبح نمودى ؟ گفت : مىخواهى چهطور صبح كنم ؟ به خدا قسم صبح كردم در حالى كه حق را مكروه و فتنه را دوست دارم و شهادت مىدهم به چيزى كه آن را نديدهام و غير آفريده را نگه مىدارم و بدون وضو نماز مىخوانم و براى من در روى زمين چيزى است كه براى خدا در آسمان نيست . عمر از سخنان حذيفه خشمگين شد و فورا برگشت ، و حال آنكه كار مستعجلى داشت و تصميم گرفت كه حذيفه را براى
هامش
( 1 ) . طرق الحكمية 45 .
( 2 ) . التغابن 64 / 15 ؛ انفال 8 / 28 .
( 3 ) . انعام 6 / 124 .
( 4 ) . طرق الحكميه 46 .