ديگر گفت : پناه مىبرم به خدا كه من در ميان مردمى زندگى كنم كه تو در ميان ايشان نباشى . « 1 »
9 - جهل خليفه به كفّاره تخم شترمرغ
محمّد بن زبير گويد : داخل شدم به مسجد دمشق . ناگاه به پيرمردى برخوردم كه استخوانهاى سينهاش از پيرى درآمده بود . گفتم : اى پيرمرد ! چهكسى را درك كردى ؟
گفت : عمر را . گفتم : پس در چه غزوه و جنگى شركت كردى ؟ گفت : يرموك . گفتم : براى من تعريف كن از چيزى كه شنيدهاى ؟ گفت : ما با قتيبه به قصد حج بيرون رفتيم ، در راه تخم شترمرغ يافتيم و در حالى كه محرم بوديم آن را خورديم ، چون مناسك حج را به جا آورديم ، اين مطلب را به امير مؤمنان عمر گفتيم ، پشت به ما كرد و گفت : عقب من بياييد ، تا آنكه رسيديم به اطاقهاى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله . يكى از آن اطاقها را زد ، زنى جواب داد .
گفت : آيا ابو الحسن اينجاست ؟ گفت : نه ، به صحرا رفت . پس برگشت و گفت : با من بياييد و رفتيم تا رسيديم به على عليه السّلام در حالى كه با دستش خاك را هموار مىكرد . فرمود : آفرين اى امير مؤمنان ! گفت : اين جماعت تخم شترمرغى را يافتند ، در حالى كه محرم بودند ؟
فرمود : چرا عقب من نفرستاديد تا بيايم ؟ گفت : من سزاوارترم كه خدمت شما برسم .
فرمود : شتران نرى را با شتران ماده جوان به عدد تخمها جفت كنند . آنچه بچه آورند هديه و پيشكش بيت اللّه نمايند . عمر گفت : شتر گاهى بچه مىاندازد ، على عليه السّلام فرمود :
تخم هم گاهى فاسد مىشود . چون رفت ، عمر گفت : بار خدايا ! كار دشوارى براى من پيش نياور ؛ مگر آنكه ابو الحسن در كنار من باشد . « 2 »
هامش
( 1 ) . المستدرك ، حاكم : 1 / 457 ؛ سيرهء عمر ، ابن جوزى 106 ؛ تاريخ مكّه ؛ ارشاد السارى : 3 / 195 ؛ عمدة القارى : 4 / 606 ؛ جامع كبير ، سيوطى چنانچه در ترتيب آن : 3 / 35 به نقل از جندى در فضائل مكّه آورده است ؛ طوالات ، ابن الحسن قطان ؛ حاكم و ابن حبّان ؛ شرح نهج البلاغة : 3 / 122 ؛ الفتوحات الاسلامية : 2 / 486 .
( 2 ) . الرياض النضرة : 2 / 194 و 50 ؛ ذخائر العقبى 82 ؛ كفاية الشنقيطى 57 .