تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 119

مساهمون:

ص١١٩
شب‌وروز پنج نوبت به آن مكلّف است ؟ و آن قدر اهتمام داشت كه از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از آن سؤال كند تا كارش به جايى نرسد كه از جوانى بپرسد ! من نمىدانم چه مىكرد اگر در نمازى كه بر مؤمنين امامت كرده بود به شك مىافتاد و حال آنكه اين امرى طبيعى است و براى هركس در عمرش ممكن است واقع شود و حتى شايد چندين دفعه اتفاق بيفتد و من در بهت و حيرتم از اعلميت مردى كه دانش او دربارهء چنين حكم قطعى و وسعت اطلاعاتش بر احكام ، بدين مقدار است ! آفرين بر امّتى كه چنين فردى مقام اعلم آنها است ! بزرگ است سخنى كه از دهانش بيرون مىآيد ، و جز دروغ نمىگويد .

3 - نادانى خليفه به كتاب خدا

دو حافظ حديث ابن ابى حاتم و بيهقى از دئلى نقل كرده‌اند : زنى را آوردند پيش عمر بن خطاب و شش ماه بود كه زاييده بود . مصمم شد كه او را سنگسار كند ، پس اين خبر به گوش على عليه السّلام رسيد ، فرمود : براين زن حدّى نيست . پس عمر كسى را فرستاد خدمت آن حضرت و سؤال كرد : چرا سنگسار نشود ؟ فرمود : خداوند تعالى فرمايد :
وَ الْوالِداتُ يُرْضِعْنَ أَوْلادَهُنَّ حَوْلَيْنِ كامِلَيْنِ
« 1 » مادرها بايد فرزندانشان را دو سال كامل شير دهند . و فرمود :
وَ حَمْلُهُ وَ فِصالُهُ ثَلاثُونَ شَهْراً
« 2 » . و حمل و شيرخوارى او سى ماه است . پس شش ماه دورهء آبستنى و دو سال هم دوران شيرخوارگى است . سى ماه مىشود . پس عمر او را رها ساخت . و در لفظ نيشابورى و حافظ گنجى است كه عمر او را تصديق نموده گفت : اگر على نبود هرآينه عمر هلاك شده بود . و در لفظ سبط بن جوزى است كه عمر دست از آن زن برداشت و گفت : بار خدايا ! مرا باقى نگذار در مشكلى كه در آن پسر ابى طالب نباشد . صورت ديگر :
هامش
( 1 ) . بقره 2 / 233 . ( 2 ) . احقاف / 14 .