صورتى ديگر :
ما نزد عمر بوديم ، مردى آمد پيش او و گفت : اى امير مؤمنان ! ما يك ماه و دو ماه مىشود كه آب پيدا نمىكنيم . پس عمر گفت : من نماز نمىخوانم تا آنكه آب پيدا كنم .
عمار گفت : اى رهبر مسلمين ! يادت مىآيد وقتى كه ما در فلان مكان بوديم و شتر مىچرانيديم ، ما جنب شديم ، گفت : بلى . گفت : پس من خودم را در خاك ماليدم . سپس خدمت پيامبر صلّى اللّه عليه و آله آمدم و داستان را عرض كردم . خنديد و فرمود : خاك پاك براى تو بس است . و دست مباركش را به خاك زد . سپس فوت كرد در آن ، آنگاه با دو كف دستش پيشانى و بخشى از دستش را مسح نمود .
عمر گفت : اى عمار ! از خدا بترس .
عمار گفت : اى امير المؤمنين ! اگر بخواهى مادامى كه زندگى مىكنم يا زندهام آن را بازگو نكنم .
عمر گفت : نه به خدا سوگند ! و لكن ما از اين اعراض مىكنيم ؛ مادامى كه تو اعراض كردى . « 1 »
تحريف و دروغسازى
اين حديث را بخارى در باب تيمم نقل كرده و اينكه آيا تيممكننده هردو كف را فوت كرده است ؟ « 2 » در بابهاى بعد از آن جز آنكه او خوشش آمده كه آن را تحريف كند براى حفظ مقام خليفه ، پاسخ - عمر - را كه نماز نخوان يا من نماز نمىخواندم حذف كرده ، غافل از اينكه سخن عمّار در اين موقع مربوط به چيزى نيست ، و شايد اين تحريف نزد بخارى سبكتر بوده است از نقل حديث بنا بر آنچه كه بوده است .
و بيهقى آن را تحريف شده ذكر كرده است به نقل از صحيحين « 3 » و آن را نسايى نقل
هامش
( 1 ) . مسند ، احمد : 4 / 319 ؛ سنن ، ابى داود : 1 / 53 ؛ سنن ، نسايى : 1 / 60 .
( 2 ) . صحيح ، بخارى : 1 / 45 .
( 3 ) . سنن الكبرى : 1 / 209 .