ابو الحسن نباشد ، يا چنانچه گفت : از خدا خواست كه بعد از على عليه السّلام زنده نماند . سپس ياد كرد قضايايى كه از آنها حديث سيلى « 1 » و حديث آنكه عمر فرمان رجم زن زناكار را داد تمامش خواهد آمد . پس عمر مىگفت : اگر على نبود هرآينه عمر هلاك شده بود . « 2 »
و مناوى گويد : على عليه السّلام صندوقچهء علم من است يا مظانّ روشنگويى من و خواصّ من و محل سرّ من و معدن نفائس من است . و ظرفى است كه مردم اشياى ارزنده خود را در آن حفظ مىكنند . « 3 »
ابن دريد گويد : و اين از سخنان موجزى است كه هيچ ضربالمثلى از آن سبقت نگرفته در اختصاص او به امور باطنى و غير او كسى بر آن مطلع نشده است و اين نهايت در مدح على عليه السّلام است و دلهاى دشمنانش بر اعتقاد بزرگداشت و احترام او پر بوده .
و در شرح قصيدهء همزيه گويد : معاويه خدمت على عليه السّلام مىفرستاد و از مشكلات مىپرسيد و پاسخ مىگرفت . پس يكى از پسرانش گفت : به دشمنت پاسخ مىدهى ؟
گفت : آيا براى ما كافى نيست كه دشمن محتاج به ما است و از ما مىپرسد ؟
11 - من شهر فقه هستم و على دروازهء آن شهر است . ابو المظفر سبط بن جوزى گويد :
و ابن بطه عكبرى به اسنادش از سلمة بن كهيل از عبد الرحمن از على ، و ابو الحسن علىّ بن محمّد مشهور به ابن عراق در تنزيه الشريعه نقل كرده است . « 4 »
مادامى كه زنده باشى ، روزگار به تو شگفتى نشان دهد .
متحيرم چه بگويم درباره روشنفكرى كه خود را فقيهى از فقهاى اسلامى حساب مىكند و اين احاديث و مانند آن تمامى از صحاح و اخبار حسن ياد شده و آنچه ما در اينجا و آنجا مقدم داشتيم ، « 5 » از سخنان صحابه و از اجماع تمام امت اسلاميه بر اينكه امير المؤمنين عليه السّلام از علم پيامبر بزرگ صلّى اللّه عليه و آله مىباشد . پس او از اين نصّهاى صريحه صرفهنظر مىكند و در ميان امت از صحابه تا امروز كسى را كه اعلم و داناتر از
هامش
( 1 ) . الرياض النضرة : 2 / 197 - 196 .
( 2 ) . حاشيهء شرح عزيزى : 2 / 417 .
( 3 ) . فيض القدير : 4 / 356 .
( 4 ) . تذكره ، ابن جوزى 29 .
( 5 ) . ر ك : الغدير ( متن عربى / چ 2 ) : 3 / 111 - 95 .