نبوت را موهبتى از ناحيهء خدا مىدانستند كه او هركس از بندگانش را كه بخواهد برمىگزيند و رسالت را هرجا كه بخواهد قرار مىدهد و بشر معمولى در رسيدن به آن راهى ندارد ، اگر چه از لحاظ علم و عمل به هررتبه والايى رسيده باشد ؛ پس چگونه ممكن است خداوند او را به خاطر كثرت علم و امانتى كه فاقد بوده پيامبر قرارش دهد ؟
اى كاش حديث سازان چاپلوس آراء خود را در حديث « برنج » محدود مىكردند و از آن تجاوز نمىنمودند و نبوت را به مثل معاويه نمىدادند ، زيرا در آن به طور وضوح ، مقدار معرفت آنان از نبوت و ارزش آن به چشم مىخورد و آن حديث اين است : اگر برنج حيوان بوده ، قطعا آدمى بوده و اگر آدمى بوده ، به طور مسلم مرد صالحى بوده و اگر مرد صالحى بوده ، يقينا پيامبرى بوده و اگر پيامبرى بوده ، حتما پيامبر مرسل بوده و اگر پيامبر مرسل بوده ، قطعا من بودهام . « 1 »
جاى بسى شگفتى است كه درست دانستن امثال اين نوع روايات از ناحيهء سند تجاوز نمىكند ، هرچند متون آنها بهترين دليل بر ساختگى بودن آنهاست ، اما براى آنان اهميت ندارد كه معاويه با چنين حدودى معرفى شود ، با آنكه چنان اعمال نابكارانهاى را كه به برخى از آنها اشاره كردهايم ، مرتكب مىشده است . آرى ، اين خوى زشت و پليد آنهاست كه به چنين اعمال ننگينى وادارشان مىنمايد .
23 - از ابن عباس به طور مرفوع آمده كه پيامبر فرمود : جبرئيل بر من نازل شد و لباسى بر تن داشت كه ژنده بود . به او گفتم : چرا با اين قيافه بر من نازل شدى ؟ گفت :
خداوند به ملائكهء آسمان فرمان داده كه به اين شكل درآيند ، چون ابو بكر در زمين به چنين قيافهاى در آمده است .
خطيب از طريق محمد بن عبد اللّه اشنانى كذاب حديث ساز ، از حنبل بن اسحاق ، از وكيع آن را آورده و گفته است : چقدر اشنانى از توفيق دور است و دليل آن اين است كه او از حنبل و او از وكيع روايت مىكند ، در صورتى كه نه حنبل از وكيع روايتى كرده و نه اصلا او را ديده است و شك ندارم كه اين مرد كارى جز حديث سازى نداشته است ، چه
هامش
( 1 ) . كشف الخفاء : 2 / 160 . صغانى گفته است : اين حديث موضوع است .