6 قاضى جليس ( م 561 )
( 1 ) - فرياد رحيل برآمد كه بشتابيد . وداعم گفت و رفت و درد و بلايش به جانم ماند .
- دل تنگم را ذرهاى جاى صبر و تحمل نبود و از اينرو ، همراه كاروان با سر و جان رفت .
- اينك با غم و اندوه به تاريكى شب پناه برم و صبحگاهان كه نقاب از رخ بركشد ، اشك نهانم برملا سازم .
- پيش از اين ، اينچنين اسير عشق نمىگشتم ، گاهى رخ برمىتافتم و گاهى راه فريب مىگرفتم .
تا آنجا كه گويد :
- نداى عشق را نشنيده گرفتم و داعى خاندان رسول را لبيك اجابت گفتم .
- انديشهء تاريك خود را در پرتو دانش آنان گرفتم و راه حقيقت را صاف و روشن دريافتم .
- به مهرشان دل بستم ، دشمنان هرچه خواهند گويند ؛ ولايشان را پذيرفتم ، منكران هرچه خواهند خرده گيرند .
- زبان به ثنايشان گشودم ، با شتاب راه خدمت گرفتم و عذر تقصير گفتم ، از خطا پرهيز كردم .