- با زلف سياه و چشمان جادو اسيرم كرد ، آن كه نگاهى پر از مهر و تمنا داشت .
- دندان چون در رخشان ، در اين ميان ، ثنايا چون مرواريد غلتان ، و شهد لبانش شفاى دردمندان بود .
- پس از هجران و جدايى ، زيارتش كردم و چون سلام راندم ، التفاتى مهرآميز ديدم .
- جمال و كمالش برقرار ديدم و نشاط و شورى بر سر آوردم .
و قاضى عبد المنعم واسطى ، اين قطعه را از ابو المعالى ياد مىكند :
- مرا در سوز عشق نشاندند و خود برخاستند ؛ خواب ناز از چشمانم ربودند و خود آرميدند .
- هدف تير ملامتم ساختند و رفتند ، اينك زبان نكوهشگران باز و دراز است .
- اگر در عشق و شيدايى ره انصاف مىگرفتند ، از سوز درون سهم وافرى داشتند .
- از آن پس كه پيوند عشق شكوفا شد ، چون به كرامت راه وفا ترك نگفتم ، به لئامت راه دغا گرفتند .
- و چون بانگ رحيل بركشيدند و از سنگلاخ « ابرق » خيمه و خرگاه بركندند .
- با حسرت و ملامت سويشان نگريستم ، آتش اشتياق در دل شعلهور بود .
- بازگشتم و عشق خود نهان كردم ، تاروپودم در سوز و گداز بود .
- شور اشتياق است ، هرگاه برآشوبد ، پندارم هزاران تير جانشكافم بر دل مىرود .
- ناصحم در مهر و وفا به ملامت گرفت ، گفتمش : بس كن . شور عشق ، با پند و نصيحت فراموشى نگيرد .
- اينك كه در آستانه پيرىام ، چسان رمز عشق را از خاطر برم ، با آنكه از جوانىام همدم و همراز است .
- در ريگزار « عنيزه » صبر و قرار از كف بنهادم و قمرى بر سر شاخ ، همناله و همنوا آمد .
- از سوز درون برآشفتم و گفتم : نواى قمرى جز نواى مرگ و ماتم نباشد .
- با درد فراق خو كن ، و گرنه عشق و شيدايى را فراموش كن كه دگرت از جانب ليلى التفاتى نيست .
- از عشق به بخيلان طرفى نبندى . بر ثريا دست يا بى و بر وصال او دست نيابى .
الغدير ( فارسى ) — صفحة 478
مساهمون: الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)
ص٤٧٨