جوانى است كه هوش و ذكاوتى بسان شعلهء آتش دارد و سرودههايى چون شراب ناب ، با مزاجى از زلال آب حيات . هرگاه دهان به شعر و غزل گشايد ، فصاحت و بلاغت چونان در و گهر از آن فروريزد و همگان را از نشئهء شراب گيراى ادب ، مست و مدهوش سازد .
به سال 550 ، وارد شهر واسط گشتم ، گفتند : ابو المعالى در اين شهر مهمان است ، بدين اميد كه از فرماندار شهر ، عنايتى بيند . روزى براى خواندن قصيده به حضور « فاتنا » « 1 » كه از جانب خليفه ناظر بود ، حاضر شد ، اما ديد كه ديگرى بر او سبقت گرفته و بر كرسى قرائت بالا رفته است ، ابو المعالى از قرائت قصيده منصرف مىشود و از جايزه وصله چشم مىپوشد و عزم رحيل كرده به شهر نيل ، وطن مألوف خود بازمىگردد . من نيز در سال 554 در هماميه با او ملاقات كردم .
كلام عماد كاتب كه او را به عنوان جوانى چنين و چنان مىستايد ، اشاره به اين است كه ابو المعالى نه چون ساير جوانان است ، بل نادرهاى است در سنين جوانى ، و با اينكه قصيدهء خود را تحرير كرده تا در حضور « فاتنا » بخواند و صلهاى دريافت كند ، در اثر مناعت طبع و اعتماد به نفس ، از حضور مجدد ، خوددارى نموده است ، و يكچنين شاعرى قهرا محروم و نامراد خواهد ماند .
از سرودههاى او كه قطب الدين ابو يعلى محمد بن على بن حمزهء علوى اقساسى ياد كرده ، غزلى است كه در وصف معشوقهاى ميان سال گفته :
- بىعشق ام فضل دلم آرام و قرار نگيرد ، گرچه اينك عهد جوانى را پشت سر نهاده .
- طرهء خاكسترينش در چشم من ، بر ملاحت و ظرافتش افزوده ، گرچه دشمنان و سخنچينان را خوش نيايد .
- با آنكه روزگار از خرمى و طراوتش كاسته ، اما شعلهء عشقش در درون سينه پابرجاست .
- گذشت روزگار از لطف او نكاست ، جز اينكه كمالش برفزود ، بدان حد كه زبان شعر از وصف و ستايش او عاجز بود .
هامش
( 1 ) . شمس الدين ابو الفضائل « فاتنا » از بزرگان موالى بنى عباس است كه در واسط از جانب خليفه ناظر بوده است .