ياد نمىبرد . « 1 »
ابو بكر ، محمد بن عبد اللّه حمدونى ، ديوان شعرش را مرتب كرد ، و اضافاتى كه از پسر كشاجم ، ابو الفرج به دست آورده بود ، بدان ملحق نمود .
چكامههايش چنان كه بيانگر مهارت او در لغت و حديث و تفوق او در فنون ادب و نويسندگى و سرود است ، وزنهء او را در روحيات و معنويات سنگين مىكند و ملكات فاضلهء او را نمودار مىسازد ، مانند اين شعر :
- مقامات عاليهام ، آوازهء مرا در كاخهاى خسروان بلند كرد و اشتياق طبيعىام به مكارم اخلاق نيز ، كه من به تحصيل نيكيها سخت حريصم .
- به سوى بالاترين مراتب مجد و عظمت پر مىكشم و از ابتذال اجتناب مىورزم .
- در مكتب دبيرى و نويسندگى شيوههاى نو پرداختم و هديهء ادبآموزان ساختم .
- مضامين بكر و لطايف نغز را در جامهء ادب آراسته به حجله آوردم .
- و روايات ممتاز و برگزيده را با قريحه و ذوق سرشار آذين بستم .
- اينها همه را با همتى كه در ساحت مجد و بزرگوارى مىخرامد ، دمساز كردهام .
- و هم با عزمى راسخ كه نه در مشكلات واماند و نه خسته گردد .
- و اين عزم و همت در هرمصيبتى كه از چشم خون بچكاند ، رفيق و دمساز من است .
و از اشعار كشاجم كه حكايت دارد از نبوغ او در به نظم كشيدن معانى بلند ، نكتهسنجى ، قدرت نظر ، دقت انديشه و استوارى فكر ، اين شعر اوست :
- اگر جمعى به حق بر ثريا دست يافتهاند ، من بر والاترين اختران دسترسى پيدا كردهام .
- نه چنين است كه زبان شعرم از دم شمشير هندى تيزتر و برّانتر است ؟
- و اين دست من است كه با انگشتان ، قلمى را مىفشارد كه اشك آن در اختيار است ؟
- قلمى چون افعى نر كه دشمنان از آن در هراسند و يا چون مارى كه افسونگر از آن در جستجوى پناه است .
- و از آن شكاف كه سموم جانگزا تراوش مىكند ، پادزهر آن نيز مىتراود .
- چون پتك بر سر دشمن فرود آيد و دوست مستمند را نعمت و توان بخشد .
هامش
( 1 ) . معجم الادباء : 1 / 326 .