نشست و برخاست او ، يا كنار من است و يا در نزديكترين غرفهها به من ، و نفرمايد كه شاعرى ، براى عرض ادب و دريافت صله شعرى سروده ، يا مهمانى به طمع نوال دستبوس آمده ، بل چنان پندارد كه سالها و ماهها سبكبال به خدمت كمر بسته تا كودكى را به جوانى پيوسته است .
چنين بزرگى تا آن هنگام نيازمند معرف و شفيع است كه متاع ادب نگسترده و زيور آزادگى حمايل نبسته ، و گرنه خود شفيع دگران و معرف اين و آن خواهد بود ، آنجاست كه سرور من خدا را سپاس گويد بر اين يكهتاز نامآور كه چه سرعت و مهارتى و چه سپر بلايى دارد .
او فراوان به مناظر زيباى جرجان و مرغزارها و جنگلها و بوستانهاى آن بنازد و بايد كه سرورمان چشم و دل او را از گلگشت اصفهان و نسيم عبيرآميزش پر سازد كه ديگر فخر و ناز نفروشد و هواى وطن از سر بگذارد . « 1 »
ثعالبى هم از هرگونه ثنا و ستايش جوهرى دريغ نكرده است ، گويد : در سال 377 كه با منصب سفارت ، خدمت امير ابو الحسن رسيد ، با او دمساز شدم . او در مجلدات يتيمة الدهر پارهاى از اشعار بلندش را زينت كتاب ساخته است .
و نيز صاحب رياض العلماء شرح حال شاعر را ترجمان گشته و دانش و فضلش را همراه شعر گهربارش ستوده است .
از اشعارى كه در ماتم سيد شهدا سبط پيامبر صلّى اللّه عليه و آله سروده اين است :
- من شيداى كوفهام ، آن هم چه شيدايى ! پيش از آنكه سرشك رخسارم سيلاب كشد ، خون از جگرم روان است .
- تربتى كه چون نسيمش وزان گردد ، عطر جانفزايش از سرحد خراسان بگذرد .
- شهيدى كه در كربلا با لب تشنه جان داد و از رحمت خدا سيراب بود .
- آنجا كه گورى چند و مزارى كوچك به چشم مىخورد ، ولى به آن عظمت و آبرو كه گورستان بقيع را سيراب سازد و خود از عبير خلد و رضوان الهى آكنده است .
- آن يك ، با رسول خدا از يك پوست برآمده چونان دو ميوه از يك شاخ .
هامش
( 1 ) . يتيمة الدهر : 4 / 26 .