ابو نصر مقدسى اين شعر او را دربارهء دوستش كه فرزند دخترى نصيبش شده و سخت برآشفته و خشمگين شده بود ، نقل كرده است :
- به او گفتند : چه چيز قسمتت شده ؟ صدايش را بلند كرد و گفت : دختر !
- برترين كسى را كه زنان زادهاند ، پدر دختران بوده ، چرا تو بىقرارى مىكنى ؟
- آنها كه از ميان مردم بسى دوستشان مىدارى ، از بركت دختر به جايى رسيدند كه سبب سركوبى دشمنانشان شدند . « 1 »
مقدسى نيز اين شعر را از او آورده است :
- بهترين بخشهاى روز ، صدر آن است ، چنان كه طراوت جوان در جوانى اوست .
اين دو بيت نيز از اوست :
- روزى از شدّت هيجان شادى و لذّت به گريه درافتادم و امروز به خاطر غصّهء آن گريانم .
- گذشتهها گذشته و ديگر اميدى به بازگشت آن نيست و در آنچه مانده است ، بىنيازى وجود ندارد . « 2 »
و هم او راست :
- اگر باران بهارى نبارد ، صفحهء بوستان از غنچه پوشيده نخواهد شد .
- باران سودمند نمىافتد چنانچه بر سنگ بگريد .
- همچنين ثروت ، تا به بازوان تقدير و اندازهگيرى محكم بسته نشود ، سود نمىبخشد . « 3 »
سيد على خان اين شعر را از او نقل كرده است :
- اى آهو بچهء از نقره صافىتر ، كه گونههايش سيبى پرطراوت است !
- اگر بر گونهء زيبايش بوسه زنى ، گويا از لطافتش آن را دندان گرفتهاى .
- وقتى مىخرامد ، بالاتنهاش مىلرزد ؛ گويا مجموع وجودش مشتى در قبضهء اوست .
- آن جوانى را كه مالكش شدى ، رحمش كن ، او به بردگى خود براى تو اقرار دارد و تو نمىپذيرى . « 4 »
هامش
( 1 ) . الظّرائف و اللّطائف 123 .
( 2 ) . مجموعة المعانى 59 .
( 3 ) . همان 82 .
( 4 ) . انوار الربيع 456 .