- آيا بر حسين و به ياد كشتن اين داناى پرهيزكار اشك پياپى نمىريزى ؟
- و آيا از اينكه ، پدران زياد ، فرزندان پيغمبر را به خاك نشاندند .
- و چنين ناپاكزادگانى آشكارا بر آن پاكزادگان شمشير كشيدند ، اندوهگين نيستى ؟
ولادت و وفات دعبل
دعبل در سال 148 به دنيا آمد و در سنهء 246 در روزگار پيرى و كهنسالى ، به جور و ستم كشته شد . پس وى 97 سال و چند ماه زيسته است . آوردهاند كه او مالك بن طوق را به اشعارى هجو كرد و چون هجويهاش به مالك رسيد وى را طلبيد و شاعر گريخت و به بصره كه اسحاق بن عبّاس عبّاسى فرماندارش بود آمد . اسحاق نيز از هجويه دعبل دربارهء نزار آگاهى داشت و چون شاعر به شهر درآمد كسى را به دستگيرى وى گماشت و نطع و شمشير خواست تا گردن دعبل را بزند . دعبل در انكار آن قصيده سوگند به طلاق مىخورد و به هرقسمى كه او را از كشته شدن مىرهاند متوسل مىشد و مىگفت :
آن چكامه را من نگفتهام بلكه دشمنى از دشمنانم چون ابو سعيد يا ديگرى آن را پرداخته و به من نسبت دادهاند تا مرا به كشتن دهند و پيوسته زارى مىكرد و زمين مىبوسيد و در پيش اسحاق مىگريست تا اسحاق بر او رقّت كرد و گفت : از كشتنت گذشتم امّا بايد رسوايت كنم . سپس چوبدستى خواست و آنقدر به او زد كه در خود خرابى كرد . پس دستور داد او را به پشت بيندازند و دهانش را باز كنند و كثافاتش را به دهانش ريزند و گماشتگان نيز پايش بگيرند و قسم خورد كه دست از وى برنخواهد داشت مگر آنگاه كه مدفوعش را بخورد و فرو ببرد ورنه او را خواهد كشت و رهايش نكرد مگر آنگاه كه چنين كرد . سپس آزادش گذاشت و شاعر به اهواز گريخت مالك بن طوق مردى كاردان و زيرك را برگماشت و به وى دستور داد كه به هرنحوى خواهد شاعر را ناآگاهانه بكشد .
ده هزار درهم نيز به او جايزه داد . آن مرد پيوسته در جستجوى دعبل بود تا شاعر را در روستايى از نواحى « سوس » پيدا كرد و وى را در يكى از اوقات بعد از نماز عشا به چنگ آورد و با چوبدستى كه دمى زهرآگين داشت به پشت پايش زد و فرداى آن روز دعبل