تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسى ) — صفحة 515

مساهمون:

ص٥١٥
- اى نفس ! شاد و خرّم باش كه آنچه آمدنى است ، چندان دور نيست . « 1 » و آن قصيده‌اى طولانى است كه شماره ابيات آن به 102 بيت مىرسد چون از خواندن پرداخت ، ابو الحسن رضا خود برخواست و به دعبل فرمود : همين‌جا باش . آنگاه صرّه‌اى كه در آن 100 دينار بود براى او فرستاد و از او پوزش خواست . دعبل آن را برگرداند و گفت . من براى گرفتن صله شرفياب نشده بودم ، آمده بودم تا سلامى به حضرت عرض كنم و به نگاهى از روى مباركش تبرّك جويم نيازى هم به اين پول ندارم اگر امام عنايت كند و مرا به جامه‌اى از خود ، براى تبرّك سرافراز فرمايد ، بيشتر دوست دارم . حضرت رضا عليه السّلام جبّهء خزى كه همان صرّه دينار روى آن بود به وى مرحمت كرد و به غلام خود فرمود : بگو اين را بگير و پس مفرست كه به زودى با نيازمندى خرجش خواهى كرد . و او آن كيسه و جبّه را گرفت ( تا آخر داستان دزدان كردى كه مذكور افتاد ) . 10 - شبلنجى تمام آنچه را كه از شبراوى ياد كرديم ، بىكم‌وكاست ، آورده است . « 2 » امّا آنچه دانشمندان بنام شيعه فرموده‌اند : اين قصيده و داستان جبّه و دزدان را گروه بسيارى ياد كرده‌اند كه ما سخن را به ذكر گفتار آنان دراز نمىكنيم ، بلكه به ذكر آنچه در سخنان پيشين ، نيامده است ، بسنده مىكنيم : شيخ صدوق در العيون و در امالى از هروى روايت كرده است كه گفت : دعبل در مرو شرفياب خدمت ابى الحسن الرضا عليه السّلام شد و گفت : اى فرزند رسول خدا ! قصيده‌اى در ستايش شما سروده‌ام و سوگند خورده‌ام كه پيش از شما براى هيچ‌كس نخوانم . فرمود : بخوان . و دعبل خواند تا به اين سروده خود رسيد :
ارى فيئهم في غيرهم مستقيما * و ايديهم عن فيئهم صفرات
ابو الحسن گريست و فرمود ، راست گفته‌اى اى خزاعى و چون به اين شعر رسيد :
اذا وترو مدوا الى واتريهم * اكفا عن الاوتار منقبضات
ابو الحسن عليه السّلام دست مباركش را برگرداند و فرمود : آرى ، به خدا سوگند كه بسته است .
هامش
( 1 ) . الاتحاف 161 . ( 2 ) . نور الابصار 153 .