لام حصر احديت را در جناب حق تعالى افاده كند ، و يا احديت معهودى از بين احديتها را برساند .
و اما اينكه چرا دوباره كلمه « اللَّه » ذكر شد ، با اينكه ممكن بود بفرمايد : « قل هو اللَّه احد و صمد » ؟ ظاهرا اين تكرار براى اشاره به اين معنا بوده كه هر يك از دو جمله * ( « هُوَ اللَّه أَحَدٌ » ) * و * ( « اللَّه الصَّمَدُ » ) * مستقلا كافى در تعريف خداى تعالى است ، چون مقام ، مقام معرفى خدا به وسيله صفتى است كه خاص خود او باشد ، پس معنا چنين است كه معرفت به خداى تعالى حاصل مىگردد چه از شنيدن جمله * ( « هُوَ اللَّه أَحَدٌ » ) * و چه از شنيدن * ( « اللَّه الصَّمَدُ » ) * چه آن جور توصيف و تعريف شود و چه اينجور .
و اين دو آيه شريفه در عين حال هم به وسيله صفات ذات ، خداى تعالى را معرفى كرده ، و هم به وسيله صفات فعل . جمله * ( « اللَّه أَحَدٌ » ) * خدا را به صفت احديت توصيف كرده ، كه احديت عين ذات است . و جمله * ( « اللَّه الصَّمَدُ » ) * او را به صفت صمديت توصيف كرده كه صفت فعل است ، چون گفتيم صمديت عبارت از اين است كه هر چيزى به سوى او منتهى مىشود .
بعضى « 1 » از مفسرين گفتهاند : كلمه « صمد » به معناى هر چيز تو پرى است كه جوفش خالى نباشد ، و در نتيجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بياورد و نه از كسى متولد شود . كه بنا بر اين تفسير ، جمله * ( « لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ » ) * تفسير كلمه « صمد » خواهد بود . * ( « لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُنْ لَه كُفُواً أَحَدٌ » ) * اين دو آيه كريمه از خداى تعالى اين معنا را نفى مىكند كه چيزى را بزايد . و يا به - عبارت ديگر ذاتش متجزى شود ، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد . چه به آن معنايى كه نصارى در باره خداى تعالى و مسيح مىگويند ، و چه به آن معنايى كه وثنى مذهبان بعضى از آلهه خود را فرزندان خداى سبحان مىپندارند .
و نيز اين دو آيه از خداى تعالى اين معنا را نفى مىكنند كه خود او از چيزى متولد و مشتق شده باشد ، حال اين تولد و اشتقاق به هر معنايى كه اراده شود ، چه به آن نحوى كه وثنيت در باره خدايان خود گفتهاند ، كه بعضى إله پدر و بعضى ديگر إله مادر و بعضى ديگر إله فرزند است ، و چه به نحوى ديگر .
هامش
( 1 ) روح المعانى ، ج 30 ، ص 274 .