اختيار آن را دارم و موظف بر حفظ آن هستم ، اين خانه هم براى خود صاحبى دارد كه از آن دفاع خواهد كرد ، و حفظ آن به عهده من نيست ، اين سخن آن چنان ابرهه را مرعوب كرد كه بدون درنگ دستور داد شتران او را به وى باز دهند ، و عبد المطلب برگشت . آن شب براى لشكر ابرهه شبى سنگين بود ستارگانش تيره و تار به نظر مىرسيد در نتيجه دلهايشان احساس كرد گويا مىخواهد عذابى نازل شود .
صاحب مجمع البيان سپس ادامه مىدهد تا مىرسد به اينجا كه : در همان لحظه اى كه آفتاب داشت طلوع مىكرد ، طيور ابابيل نيز از كرانه افق نمودار شدند در حالى كه سنگريزه هايى با خود داشتند و شروع كردند آن سنگها را بر سر لشكريان ابرهه افكندن ، و هر يك از آن مرغان يك سنگ بر منقار داشت و دو تا به دو چنگالش ، همين كه آن يكى سنگهاى خود را مىانداخت و مىرفت يكى ديگر مىرسيد و سنگ خود را مىانداخت ، و هيچ سنگى از آن سنگها نمىافتاد مگر آنكه هدف را سوراخ مىكرد ، به شكم كسى بر نخورد مگر آنكه پاره اش كرد ، و به استخوانى بر نخورد مگر آنكه پوك و سستش كرد و از آن طرفش در آمد .
ابو يكسوم كه بعضى از آن سنگها بر بدنش خورده بود از جا پريد كه بگريزد به هر سرزمينى كه مىرسيد يك تكه از گوشت بدنش مىافتاد ، تا بالأخره خود را به يمن رساند ، وقتى به يمن رسيد ديگر چيزى از او و لشكرش باقى نمانده بود ، و همين كه وارد يمن شد سينه و شكمش باد كرد و منفجر شد و به هلاكت رسيد ، و احدى از اشعريها و احدى از خثعم به يمن نرسيد . . . « 1 » .
مؤلف : در روايات اين داستان اختلاف شديدى در باره خصوصيات آن هست ، اگر كسى بخواهد بايد به تواريخ و سيره هاى مطول مراجعه نمايد .
هامش
( 1 ) مجمع البيان ، ج 10 ، ص 540 .