و گفت : من بيمارم ( 89 ) .
مردم شهر به ناچار او را به حال خود گذاشته به بيرون شهر رفتند ( 90 ) .
ابراهيم كه شهر را خالى از اغيار ديد به سوى خدايان ايشان رفت ( و ديد كه بر حسب معمول هر عيدى ، طعام پيش روى آنهاست ) پرسيد : پس چرا نمىخوريد ؟ ( 91 ) .
( و چون جوابى نشنيد ) گفت : چرا حرف نمىزنيد ؟ ! ( 92 ) .
پس با نيروى هر چه تمامتر بر آنها كوفت ( و همه را خرد كرد ) ( 93 ) .
مردم شهر كه خبردار شده بودند سراسيمه به سوى او شتافتند ( 94 ) .
ابراهيم پرسيد چيزى را كه خودتان مىتراشيد مىپرستيد ؟ ( 95 ) .
با اينكه خدا شما و عمل شما را آفريده ؟ ( 96 ) .
گفتند بايد براى سوزاندنش آتشخانه اى بسازيد و او را در آتش بيفكنيد ( 97 ) .
آرى آنها نقشه اين كار را مىكشيدند ولى خدا پستشان كرد ( 98 ) .
( ابراهيم پس از نجات از آتش ) گفت من به سوى پروردگارم خواهم رفت و او به زودى مرا راهنمايى مىكند ( 99 ) .
پروردگارا فرزندى به من بده كه از صالحان باشد ( 100 ) .
ما هم او را به فرزندى حليم بشارت داديم ( 101 ) .
همين كه به حد كار كردن رسيد به دو گفت پسرم در خواب مىبينم كه تو را ذبح مىكنم نظرت در اين باره چيست ؟ گفت پدرجان آنچه مامور شده اى انجام ده كه به زودى ان شاء اللَّه مرا از صابران خواهى يافت ( 102 ) .
همين كه تسليم امر خدا شدند و ابراهيم او را به زمين انداخت و پهلوى صورتش را به زمين نهاد ( 103 ) .
ما او را ندا داديم كه اى ( 104 ) .
ابراهيم ماموريت را به انجام رساندى ما اين چنين نيكوكاران را جزا مىدهيم ( 105 ) .
اين به راستى آزمايشى بس آشكارا بود ( 106 ) .
و آن ذبح را به ذبحى بزرگ عوض كرديم ( 107 ) .
و نام نيكش را در آيندگان حفظ نموديم ( 108 ) .
سلام بر ابراهيم ( 109 ) .
ما اين چنين نيكوكاران را جزاء مىدهيم ( 110 ) .
آرى راستى او از بندگان مؤمن ما بود ( 111 ) .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 218
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١٨