بعد از آنكه در صور دميده شد ، همه چيز باطل و فانى مىشود ، ديگر نه حسى مىماند و نه محسوسى ، آن گاه دوباره همه چيز به حال اول خود برمىگردد ، همان طورى كه مدبر آنها بار اول ايجاد كرده بود ، و اين بعد از گذشتن چهار صد سال سكون و آرامش خلق در فاصله بين دو نفخه است .
سائل پرسيد : چگونه مىتواند دوباره مبعوث شود با اينكه بدنش پوسيده و اعضاى آن متفرق شده ، يك عضوش در يك شهرى طعمه درندگان شده ، و عضو ديگرش در شهرى ديگر مورد حمله حشرات آنجا گشته ، و عضو ديگرش خاك شده با خاك آن شهر به صورت ديوار در آمده ؟
امام صادق ( ع ) فرمود : آن خدايى كه بار نخست او را از هيچ آفريد و بدون هيچ الگويى صورتگرى كرد ، مىتواند دوباره به همان وضع اول اعاده اش دهد .
سائل عرضه داشت : اين معنا را برايم بيشتر توضيح بده . فرمود : هر روحى در مكان مخصوص به خود مقيم است ، روح نيكوكاران در مكانى روشن و فراخ و روح بدكاران در تنگنايى تاريك ، و اما بدنها خاك مىشود ، همانطور كه اول هم از خاك خلق شده بود ، و آنچه درندگان و حشرات از بدنها مىخورند و دوباره بيرون مىاندازند ، در خاك هست و در پيشگاه خدا كه هيچ چيز حتى موجودى ريز به اندازه ذره در ظلمات زمين از او غايب نيست ، و عدد تمامى موجودات و وزن آنها را مىداند ، محفوظ است و خاك روحانيان به منزله طلا است در خاك .
پس چون هنگام بعث مىرسد باران نشوز به زمين مىبارد ، و زمين ورم مىكند ، پس خاك بشر نسبت به خاكهاى ديگر ، چون خاك طلايى كه با آب شسته شود ، مشخص مىگردد و چون كره اى كه از ماست بگيرند ، جدا مىشود . پس خاك هر قالبى به قالب خود درمىآيد ، و به اذن خداى قادر ، بدانجا كه روح او هست منتقل مىشود ، صورتها به اذن صورتگر به شكل اول خود برمىگردد و روح در آن دميده مىشود . و چون خلقت هر كسى تمام شد هيچ كس از خودش چيزى را ناشناخته نمىيابد « 1 » .
و در نهج البلاغه مىفرمايد : چون خدا اراده مىكند او را دوباره خلق كند ، مىگويد : باش و او بىدرنگ خلق مىشود ، و اين گفتن چون گفتن ما با صوت و آوازى كه شنيده شود نيست ، بلكه كلام خداى سبحان همان فعل اوست ، كه آن را ايجاد كرده است در
هامش
( 1 ) احتجاج ، ج 2 ، ص 97 .