وقتى كه در راه خدا صبر كند ، و بر خدا توكل نمايد ، از ايمان خود راضى مىشود ، پس بر هر مؤمن است ، كه تا آنجا كه راهى براى ديندارى خود مىيابد ، ديندارى را از دست نداده ، بر هر اذيت و جفايى صبر كند ، و چون كارد به استخوانش رسيد ، و ديگر نتوانست مراسم دينى خود را در وطن خود به پاى دارد ، آن وقت بايد از وطن بيرون شده و به سرزمينى ديگر مهاجرت كند ، و بر دشوارى و تعب و رنج غربت نيز صبر كند .
* ( « الَّذِينَ صَبَرُوا وَعَلى رَبِّهِمْ يَتَوَكَّلُونَ » ) * اين جمله بيانگر اوصاف عاملان است ، نكته اى كه در اينجا تذكرش لازم است ، اين است كه : هر چند صبر عمومى است ، و شامل صبر بر مصيبت ، و صبر بر اطاعت خدا ، و صبر بر ترك معصيت او مىشود ، و ليكن مورد آيه صبر بر مصيبت است ، چون مناسب با حال مؤمنينى كه در مكه در چنگ مشركين قرار گرفته بودند ، و به حكم اين آيات مامور به هجرت شده بودند ، صبر بر مصيبت است .
* ( « وَكَأَيِّنْ مِنْ دَابَّةٍ لا تَحْمِلُ رِزْقَهَا اللَّه يَرْزُقُها وَإِيَّاكُمْ ، وَهُوَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ » ) * كلمه « كاين » بسيارى هر چيزى را مىرساند ، و به معناى « چه بسيار » است و منظور از حمل رزق ، ذخيره كردن آن است ، همانطور كه انسانها و بعضى از حيوانات مانند مورچه و موش و زنبور عسل رزق خود را ذخيره مىكنند .
در اين آيه شريفه مؤمنين را دلخوشى و دلگرمى مىدهد ، تا اگر خواستند در راه خدا مهاجرت كنند از جهت رزق نگرانى نداشته باشند ، و بدانند هر جا باشند خدا رزقشان را در آنجا مىدهد ، و يقين داشته باشند كه از گرسنگى نخواهند مرد ، و بدانند كه رازقشان پروردگارشان است ، نه آب و خاكشان ، و به اين منظور مىفرمايد : چه بسيار از جنبدگانند كه رزق خود را ذخيره نمىكنند ، بلكه خدا روز به روز رزقشان را مىرساند ، شما انسانها نيز هر چند كه ذخيره مىكنيد ، ولى بايد بدانيد كه روزى دهنده شما خدا است ، و او شنوا و داناست .
در اينكه دو نام بزرگ از اسامى خدا در خاتمه آيه قرار گرفته ، اشاره است به برهان بر مضمون آيه ، چون مضمون آيه اين بود كه انسان و ساير حيوانات محتاج به رزقند ، و رزق خود را به زبان حاجت ( نه زبان سر ) از خدا مىخواهند ، و خدا حاجتشان را برآورده مىسازد ، براى اينكه او هم داناى به حوائج خلق خويش است ، و هم شنواى حاجت آنان است ، پس به مقتضاى اين دو اسم آنان را روزى مىدهد .
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 218
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢١٨