مىرفته كه معادل عمل همه مردم اهل عصرش بوده است ، ملك الموت - فرشته مامور - از او خوشش آمد ، از خدا اجازه خواست تا به زمين نازل شود و با او همنشين گردد خداى تعالى اجازه اش داد ، پس فرشته و ادريس در زمين به سير و گردش و عبادت خدا پرداختند ، ادريس از عبادت رفيقش خوشش آمد چون ديد كه اصلا از عبادت خسته و كسل نمىشود ، از او سببش را پرسيد ، و اصرار كرد ، فرشته خود را معرفى كرد ، معلوم شد كه همان ملك الموت است ، و چون از عبادت وى خوشش آمده از خدا خواسته است تا اجازه مصاحبت با وى را به او بدهد .
ادريس وقتى فهميد رفيقش از جنس بشر نيست ، بلكه ملك الموت است ، سه حاجت درخواست كرد : اول اينكه ساعتى او را قبض روح كند و دوباره جانش را برگرداند ، ملك الموت با كسب اجازه از خداى تعالى اين كار را كرد ، دوم اينكه او را به آسمان ببرد و آتش دوزخ را به او نشان دهد ، ملك الموت اين كار را نيز با كسب اجازه برايش انجام داد ، سوم اينكه بهشت را به او نشان دهد ، آن را نيز انجام داد ، و وقتى كه ادريس داخل بهشت شد و از ميوه هاى آن خورد و از آبش آشاميد ، ملك الموت گفت حال بيا تا بيرون رويم همه حوائجت را بر آوردم ، ادريس از بيرون شدن امتناع ورزيد و به يكى از درختهاى بهشتى چسبيد كه به هيچ وجه بيرون نمىآيم ، و در مقام احتجاج گفت : مگر غير اين است كه هر كسى بايد مرگ را بچشد ؟ من كه چشيدهام ، و مگر غير از اين است كه هر كسى بايد وارد جهنم شود ، من كه وارد آن نيز شدهام ، و مگر غير اين است كه هر كس وارد بهشت شود ديگر بيرون نمىآيد ؟
پس من بيرون نمىآيم ، ملك الموت در جوابش عاجز گشت : خداى تعالى به ملك الموت فرمود : ادريس عاجزت كرد ، پس متعرض او مشو ، بگذار بماند ، و به همين جهت ادريس در بهشت باقى ماند « 1 » .
اين روايت را عرائس نيز آورده ، و آن را از وهب نقل كرده ، و در آخر روايت او اين اضافه آمده است : « پس ادريس در آنجا زنده است ، گاهى در آسمان چهارم خداى را بندگى مىكند ، و گاهى در بهشت به تنعم مىپردازد » « 2 » .
و در مستدرك حاكم از سمره روايت مىكند كه گفت : ادريس مردى سفيد روى ، بلندقامت ، تنومند ، فراخ سينه ، بدنش كم موى ، سرش پر موى بود ، و يكى از دو چشمش از
هامش
( 1 ) الدر المنثور ، ج 4 ، ص 274 .
( 2 ) عرائس ، ص 43 .