زن و فرزندش را گرسنه و محتاج و تهى دست ساختى ؟ به عزت خودم سوگند كه در آخرت انتقامش را از تو خواهم گرفت ، و در دنيا هم سلطنت را از تو سلب خواهم نمود ، و مملكتت را ويران و عزتت را مبدل به ذلت خواهم كرد ، و گوشت همسرت را به خورد سگان خواهم داد ، زيرا حلم من ، تو را فريب داده .
ادريس با رسالت خداوند به نزد آن شاه آمده و پيام خداى را در ميان بزرگان در بارش به او رسانيد ، شاه او را از مجلس خود بيرون رانده به اشاره همسرش افرادى را فرستاد تا او را به قتل برسانند ، بعضى از ياران ادريس از ماجرا مطلع شده ، به او رساندند كه از شهر خارج شده ، مهاجرت كند ، ادريس با بعضى از يارانش همان روز از شهر بيرون شدند ، آن گاه در مناجات با پروردگارش از آنچه كه از پادشاه ديده بود شكوه نمود ، خداى تعالى در پاسخش وحى فرستاد كه از شهر بيرون شو كه به زودى وعده اى كه دادم در باره شاه انفاذ مىكنم ، ادريس از خدا خواست تا علاوه بر انفاذ آنچه وعده داد ، باران آسمان را هم تا روزى كه او درخواست باران نمايد از اهل شهر حبس كند ، خداى تعالى اين درخواست وى را نيز اجابت نمود ، پس ادريس جريان را با ياران با ايمان خود در ميان نهاد و دستور داد تا آنان نيز از شهر خارج گردند ، يارانش كه بيست نفر بودند هر يك به شهر و ديارى متفرق شدند ، و داستان وحى ادريس و بيرون شدنش همه جا منتشر گشت ، خود ادريس به غارى كه در كوهى بلند قرار داشت پناهنده گشته ، مشغول عبادت خدا و روزه شد ، همه روزه فرشته اى برايش افطار مىآورد ، و خدا امر خود را در اهل آن شهر انفاذ نمود ، پادشاه و همسرش را هلاك ساخت ، چيزى نگذشت كه پادشاه جبارى ديگر جاى او را گرفت ، و بنا به دعاى ادريس آسمان مدت بيست سال از باريدن بر اهل آن شهر هم چنان حبس شده بود ، تا كار مردم به فلاكت و تيره روزى كشيد ، وقتى كارد به استخوانشان رسيد بعضى به بعضى گفتند : اين چوبها را از ناحيه نفرين ادريس مىخوريم ، و قطعا باران نخواهد آمد مگر اينكه او دعا كند ولى چه كنيم كه نهانگاه او را نمىدانيم كجا است ، چاره كار همين است كه به سوى خدا بازگشت نموده و توبه كنيم ، و درخواست باران كنيم زيرا او از ادريس به ما مهربانتر است .
در اين هنگام خداى تعالى به ادريس وحى فرستاد كه مردم رو به توبه نهادهاند ، و ناله ها سر داده و به استغفار و گريه و تضرع و زارى پرداختهاند ، و من به ايشان ترحم كردم ، ولى چون به تو وعده دادهام كه باران برايشان نفرستم مگر به دعاى تو اينك از من درخواست باران كن تا سيرابشان كنم ، ادريس گفت : بار الها من چنين درخواستى نمىكنم .
پس خداى عز و جل به آن فرشته اى كه برايش طعام مىبرد وحى فرستاد كه ديگر براى
تفسير الميزان ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٨٨