است ، مثلا مجمع البيان روايت را از تفسير ثعلبى و او به سند خود از ضحاك از ابن عباس نقل كرده است « 1 » ، و ما به زودى رواياتى را كه شيعه در باره رجال اعراف دارد در بحث روايتى آينده ايراد خواهيم نمود - ان شاء اللَّه تعالى - .
در اينجا ما را با صاحب المنار گفتارى است ، و آن اين نيست كه چرا روايت مذكور را طرح كرده و قابل قبول ندانسته ، چون روايت مزبور قابل اعتماد نيست ، بلكه گفتار ما با او در آن علتى است كه براى طرح روايت ذكر كرده ، چه از آن بر مىآيد كه گويا وى در ابحاث راجع به معاد ، نظامى را كه آيات و احاديث براى روز قيامت بيان مىكند با نظام جارى در دنيا مقايسه نموده و آن را از نوع همين نظام پنداشته ، و در نتيجه هر جاى آن با نظام دنيا وفق داشته قبول نموده ، و هر كجايش وفق نداشته طرح كرده ، و اين جمود در فهم ، و گزاف گويى عجيبى است - دقت بفرماييد - .
چون اگر صحيح باشد بگوييم با بودن اهل اعراف و تشخيص افراد نيك و بد از هم ديگر چه حاجت به اينكه آن بزرگواران در صراط بنشينند و آن گاه نتيجه بگيريم كه پس اين روايت باطل است ، چرا صحيح نباشد بگوييم : « با بودن اهل صراط و تشخيصشان افراد نيك و بد را از يكديگر ، ديگر چه حاجت به اهل اعراف ؟ » و نيز چرا صحيح نباشد بگوييم حالا كه اهل اعراف نيك و بد را از هم جدا مىكنند ديگر چه حاجت به سؤال و حساب و باز كردن نامه هاى اعمال و نصب ميزانها و حضور اعمال و اقامه شهود و به زبان در آوردن اعضاى بدن ؟
و يا بگوييم اين همه راههاى گوناگون براى سنجيدن اعمال براى چه ؟ يكى از اين راهها كافى بود . و يا بگوييم با بودن علم خدا به هيچ يك از اين راهها حاجت نبود همانطورى كه گفتيم .
گويا صاحب المنار صحنه قيامت را به يكى از صحنه هاى دنيا مقايسه كرده و با خود گفته است چطور ممكن است اعراف و ديوار بلندى كه كشيده شده با صراط ، متحد باشد ؟ و يك نفر در عين اينكه در بالاى ديوار اعراف است بر سر راه صراط هم ايستاده باشد ؟ لذا از در تعجب گفته است : « اعراف كجا و صراط كجا ؟ » و حال آنكه جزئيات امور آخرت هيچ ربطى به امور دنيا نداشته و قابل قياس با آن نيست ، و اگر قابل قياس هم باشد تازه باز اشكال وى بر روايت وارد نيست ، زيرا ممكن است صراط و اعراف را طورى معنا كنيم كه با هم متحد شده و در نتيجه روايت مورد بحث از كار نيفتد ، و آن معنا اين است كه بگوييم صراط به همان معناى معروف است و اعراف حجابى است كه بر بالاى صراط و پل مزبور زده شده ، و عباس و حمزه و
هامش
( 1 ) تفسير مجمع البيان ج 4 ص 423 ط تهران .