تو و همه اهل مملكت نزد او برويد و اعتراف و اقرار بگناهان خود نموده و از او خواستار بخشش گناه خود بشويد كه اگر او عذر شما را پذيرفته و از شما صرف نظر كرد من هم شما را ميبخشم و مىآمرزم . بدنبال اين دستور شخص شاه و مردم آن مملكت روانه آن جزيره شدند و ديدند فقط يك زن در آنجا هست ابتداء سلطان جلو رفت و دست قاضى را گرفته به آن زن گفت : اين قاضى به من گفت كه همسر برادرش زنا كرده من هم از جهت اطمينانى كه به اين قاضى داشتم دستور سنگسار نمودن زن را صادر كردم ولى چون بينه و شاهدى در اين موضوع نياورده بود فقط از لحاظ حسن ظن و خوش بينى كه داشتم اين دستور را دادم از اين نظر ميترسم عمل ناروائى را انجام داده باشم دوست دارم از اين لغزش من صرف نظر نمائى . زن گفت خداوند تو را بيامرزد بنشين . پس از سلطان شوهرش اين زن پيش آمد ولى همسر خود را نميشناخت و نميدانست كه اين زن همان همسر خود او است . اظهار داشت من همسر با تقوى و با فضيلتى داشتم و چنين و چنان بود و من بمسافرتى كه همسرم مايل نبود رفتم و برادر خود را كه قاضى شهر بود براى سرپرستى او گماردم و سفارشات لازمه را به برادر خود نمودم ولى پس از مراجعت قاضى گفت همسرت زنا كرده بود من هم او را سنگسار نمودم و من ميترسم در حق همسرم كوتاهى نموده باشم مرا ببخش . زن گفت خداوند تو را بيامرزد بنشين و او را در كنار سلطان قرار داد . سپس قاضى آمد و شرح حال خود را بيان كرد و گفت : اين برادر من همسر خوبى داشت و هنگام مسافرت او را به من سپرد و من شيفته او شده و او را دعوت بزنا كردم ولى آن زن با ايمان شديدا اباء و امتناع نمود من او را نزد سلطان متهم بزنا كردم از سلطان دستور سنگسارش را گرفته و او را سنگسار كردم و چون من دروغ گفته و بر آن زن تهمت زدم گناه مرا ببخش زن گفت خداوند تو را بيامرزد و زن رو كرد به شوهرش و گفت بشنو اين حرفها . پس از اينها راهب امد و داستان خود را شرح داد و گفت چون آن زن را شبانه بيرون كردم ميترسم درندهاى او را خورده باشد مرا ببخش زن گفت خداوند تو را هم بيامرزد بنشين . سپس آن مرد كارگزار راهب آمد داستان خود را گفت زن گفت خدا تو را هم بيامرزد و براهب گفت بشنو حرف اين مرد را در آخر كار آن مردى كه بر چوبه دار بود آمد و سرگذشت خويش را كه گفت زن گفت خدا تو را نيامرزد
( لا غفر اللَّه لك ) .
پس از اين قضايا زن رو كرد به شوهر خويش و گفت من همسر تو هستم و تمام اين داستانها كه شنيدى مربوط به من بود و من ديگر نيازى بهمسر ندارم . و دوست دارم كه تو اين كشتى مال التجاره با آنچه محتواى او است بردارى و به روى و مرا آزاد كنى كه در اين جزيره خداى خويش را عبادت نمايم چون فهميدى از دست مردها چه ديدهام . شوهر هم
بحار الأنوار (ج67 و 68) (فارسى) — صفحة 408
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٤٠٨