تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار (ج67 و 68) (فارسى) — صفحة 406

مساهمون:

ص٤٠٦
خود حد زنا را اجراء كن . قاضى مجددا برگشت نزد زن و گفت سلطان به من دستور داده كه تو را سنگسار كنم . اكنون اگر مرا اجابت كنى راه نجات هست و گر نه سنگسار خواهى شد . زن اصلا ممكن نيست . هر چه ميخواهى بكن . قاضى بدبخت زن را براى اجراء حد بيرون برد و دستور داد و گودالى حفر كردند زن بيچاره را در آن گودال افكنند و مردم همه سنگسارش كردند و بحسب ظاهر ديدند كار زن تمام شد و زن مرد لذا مردم مراجعت نمودند ولى مختصر رمقى در زن مانده بود شب فرا رسيد هوا تاريك شد زن با زحمت زياد خود را حركت داد و بالاخره توانست از گودال بيرون آيد با كمال ضعف و ناتوانى حركت كرد تا از شهر خارج شد و خود را بصومعه‌اى كه راهى در آنجا بود رسانيد و باقيمانده شب را بر در صومعه خوابيد صبح كه راهب در را باز كرد زنى را در بر صومعه خود ديد از آن زن استفسار نمود . و زن قصه و داستان خود را شرح داد راهب به حال زن رقت كرد و با محبت و مهربانى زن را بدرون صومعه برد . راهب پسر كوچكى داشت كه جز او فرزندى نداشت . راهب بمعالجه جراحات زن پرداخت تا به كلى همه زخمها بهبودى يافت و زن سالم شد و راهب كودك يگانه را بزن سپرد تا تربيتش كند در آن صومعه مشغول عبادت شدند . اتفاقا راهب كارگزارى داشت كه كارهاى او را انجام ميداد . در همان روزها كه آن زن در منزل راهب بود و كودك را سرپرستى ميكرد و بعبادت مشغول بود آن كارگزار نسبت به آن زن علاقه شديدى پيدا كرد و درخواست نامشروع خود را به او پيشنهاد نمود . زن با ايمان در مقابل اصرار او استقامت بيشترى نشان داد . كارگزار زن را تهديد كرد كه اگر اجابت نكنى تو را بكشتن خواهم داد . زن گفت هر چه ميخواهى بكن اجابت تو محال است . كارگزار نقشه شوم خود را از راه كودك شروع كرد . طفل بيگناه را گرفت و با يك فشارى كه بحلقوم نازك او وارد ساخت كودك را كشت و فورا آمد نزد راهب و گفت : اين زن بدكاره را آورده‌اى و با آن همه محبت كه به او نمودى بجاى تقدير از نعمت طفلى كه در دستش بامانت سپردى او را كشت . راهب نزد زن آمد و گفت اين چه كارى است كه كرده‌اى ؟ زن حقيقت مطلب و قضيه را گفت : راهب پس از روشن شدن حقيقت بزن گفت : حرف تو حق است ولى قلبم راه نميدهد كه تو در اين جا بمانى اين مبلغ بيست درهم را بگير و توشه راه خود ساز و از اينجا بيرون رو خدا حافظ و نگهبان تو باشد . زن شبانه حركت كرد و صبح آن شب بدهكده‌اى رسيد اتفاقا در آن قريه با حادثه‌اى مواجه شد ديد كسى را بر چوبه دار زده‌اند ولى هنوز نمرده است از اصلش و علت مطلب جويا شد گفتند اين شخص مبلغ بيست درهم قرض دارد و رسم ما اين است كه اگر كسى اين مبلغ بدهكار باشد او را بر چوبه دار مىزنيم تا مبلغ را به طلبكار خود بپردازد و گر نه بايد كشته شود . زن با كمال