« ابو الحسين ، على بن عبد الرحمان شيبانى در كوفه ، از احمد بن حازم غفارى ، از خالد بن مخلّد قطوانى ، از موسى بن يعقوب زمعى ، از هاشم بن هاشم بن عتبة بن ابى وقاص ، از عبد اللّه بن وهب بن زمعة ، از امّ سلمة رضى اللّه عنها ، برايم حديث كرد كه :
رسولخدا صلى اللّه عليه و آله و سلم ، شبى براى خواب دراز كشيد ، چيزى نگذشت كه بيدار شد ، در حالى كه حائر « 1 » - يعنى حيرتزده - به نظر ميرسيد . مجددا دراز كشيد و خوابش برد . بار دوم بيدار شد ، باز هم حيرتزده ، بود اما كمتر از بار اول . بار سوم دراز كشيد و بيدار شد در حالى كه به دستش خاك سرخرنگى بود ، و آن را در دست ، ميگردانيد .
پرسيدم :
اين چه تربتى است ، يا رسول اللّه ! ؟
فرمود :
جبرئيل عليه الصلاة و السلام ، مرا خبر داد كه اين - حسين - در سرزمين عراق ، كشته مىشود ! .
من ، بجبرئيل گفتم :
خاك سرزمينى كه در آن كشته مىشود ، به من نشان بده
و اين ، آن تربت است . »
- حاكم - ميگويد :
« اين حديث ، شرائطى را كه شيخين ( بخارى و مسلم ) در صحت سند قائلند ، دارا مىباشد ، جز اينكه ، شيخين ، اين روايت را نقل نكردهاند . »
هامش
( 1 ) - در نسخهء « حاكم » و « بيهقى » بالفظ - حائر - آمده ، و لكن در غير آن دو از جوامع حديث ، - خاثر - ضبط شده است .
و در كتاب - النهاية - دارد :
« رسولخدا ، صبحگاهان ، خاثر النفس ، - يعنى گران خاطر و بدحال و بىنشاط - بود . . . »