تخطي إلى المحتوى الرئيسي

رسالة الولاية ( ولايت نامه ) ( فارسى ) — صفحة 65

مساهمون:

ص٦٥
چيزى جز قيد عدمى بر جاى نمىماند ، پس حقيقت با شخص است نه اينكه مادون آن باشد و شخص ، در حقيقت ، جز خود حقيقت چيز ديگرى نيست و امرى عدمى و پندارى و اعتبارى است كه حقيقتى از پيش خود ندارد . و اين همان معنايى است كه ما براى آن اصطلاح « ظهور » را به كار مىبريم . پس بدان ! و از اين بيان آشكار مىگردد كه حقيقت هر كمالى همان است كه به صورت مطلق و مرسل و دائمى است و قرب هر كمال به اصل حقيقت همان مقدارى است كه حقيقت در او « ظهور » يافته يا مقدارى است كه حقيقت مقيد به قيود و همنشين با حدود گشته است . پس هر اندازه كه قيود افزايش يابد ، « ظهور » كاهش مىيابد و برعكس . و از اينجا آشكار مىشود كه خداوند سبحان حقيقت نهايى هر كمال است ، زيرا كه داراى هر كمال و جمال صرف و نيالوده‌اى است و نيز قرب و نزديكى هر موجودى به او به اندازهء قيود و حدود عدمى او است . و نيز آشكار مىگردد كه رسيدن هر موجودى به كمال حقيقى ، مستلزم فناى آن موجود است ، چون رسيدن به كمال حقيقى مستلزم « فنا » و از بين رفتن قيود و حدود ذاتى يا عرضى به تنهايى است . عكس مطالب نيز صحيح است ، يعنى « فنا » ى هر موجودى نيز مستلزم « بقا » ى حقيقتش به تنهايى است . خداوند تعالى مىفرمايد :
كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ * وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ .
« 1 » ( هرچه روى زمين است دستخوش مرگ و فناست و زندهء ابدى ذات خداى منعم با جلال و عظمت است . ) پس كمال حقيقى براى هر موجود امكانى ، همان چيزى است كه در او فانى مىگردد . و كمال حقيقى براى انسان نيز همان است كه انسان به طور « اطلاق » و « ارسال » و بىقيدى به سوى آن صيرورت مىيابد و در او فانى مىشود . و جز اين البته براى انسان كمالى نيست . و همانا در فصل سابق گذشت كه شهود انسان نسبت به ذات خود كه عين ذات
هامش
( 1 ) . الرحمن / 26 و 27
رسالة الولاية ( ولايت نامه ) ( فارسى ) — صفحة 65 | السيد محمدحسين الطباطبائي / همايون همتى