فرمود : بندهاى است كه خدا دلش را نورانى فرموده است ؛ بصيرت يافتى ، ثابت باش . ) « 1 »
هامش
( 1 ) . مولانا ، اين عارف رازدان و خدابين كه غواص اقيانوس معانى و معارف و قدوهء اصحاب معرفت است حكايت ديدار حضرت رسول ( ص ) با زيد را در كمال شيوايى و زيبايى كه خاصّ چنين عارف سخندان و گوهرشناسى است به نظم كشيده است كه ما ابيات او را در اينباره نقل مىكنيم ، باشد كه مايهء جلا و روشنى قلوب ارباب معرفت گردد :گفت پيغمبر صباحى زيد را * كيف اصبحت اى رفيق باصفا
گفت عبدا مؤمنا ، باز اوش گفت * كو نشان از باغ ايمان گر شكفت
گفت تشنه بودهام من روزها * شب نخفتستم ز عشق و سوزها
تا ز روز و شب جدا گشتم چنان * كه ز اسپر بگذرد نوك سنان
كه از آن سو جملهء ملت يكيست * صد هزاران سال و يك ساعت يكيست
هست ازل را و ابد را اتحاد * عقل را ره نيست سوى افتقاد
گفت از اين ره كو ره آوردى بيار * در خور فهم و عقول اين ديار
گفت خلقان چون ببينند آسمان * من ببينم عرش را با عرشيان
هشت جنّت هفت دوزخ پيش من * هست پيدا همچو بت پيش شمن
يك به يك وامىشناسم خلق را * همچو گندم من ز جو در آسيا
كه بهشتى كه و بيگانه كى است * پيش من پيدا چو مار و ماهى است
جمله را چون روز رستاخيز من * فاش مىبينم عيان از مرد و زن
هين بگويم يا فرو بندم نفس * لب گزيدش مصطفى يعنى كه بس
يا رسول اللّه بگويم سّر حشر * در جهان پيدا كنم امروز نشر
هل مرا تا پردهها را بردرم * تا چو خورشيدى بتابد گوهرم
تا كسوف آيد ز من خورشيد را * تا نمايم نخل را و بيد را
وانمايم راز رستاخيز را * نقد را و نقد قلب آميز را
دستها ببريده اصحاب شمال * وا نمايم رنگ كفر و رنگ آل
واگشايم هفت سوراخ نفاق * در ضياى ماه بىخسف و محاق
وانمايم من پلاس اشقيا * بشنوانم طبل و كوس انبيا
دوزخ و جنات و برزخ در ميان * پيش چشم كافران آرم عيان
وانمايم حوض كوثر را به جوش * كاب بر روشان زند بانگش به گوش
وان كسان كه تشنه گردش مىزيند * يك به يك را وانمايم تا كىاند
مىبسايد دوششان بر دوش من * نعرههاشان مىرسد در گوش من
اهل جنت پيش چشمم ز اختيار * دركشيده يك به يك را در كنار-