تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هرودت ( فارسى ) — صفحة 22

مساهمون:

ص٢٢
پراكنده‌اند كه اگر فرماندهى براى خود بيابند شب و روز آماده اجراى امر او خواهند بود . پس اگر مايلى كه سروكارت با جنگ خانگى نباشد باقدامات اين مرد خاتمه ده . با نرمى و ملايمت او را بحضور بطلب و همين كه او را بچنگ آوردى ترتيبى ده كه ديگر بنزد يونانيان خود باز نگردد . » 24 - اين سخنان بيدرنگ در داريوش اثر كرد و پادشاه از شدت احساسى كه نسبت به تحقق اين پيشگوئى به او دست داده بود دچار حيرت شد . پس بيدرنگ چاپارى به ميركينوس فرستاد و به هيستيه پيغام داد : « چنين است آنچه داريوش شاه به اطلاع تو مىرساند . هراندازه ميانديشم ، كسى را نمىيابم كه بيش از تو نسبت به شخص من و قدرت من فداكار باشد . من از اين مطلب نه با حرف بلكه با عمل آگاه شده‌ام . اكنون من طرح‌هائى بزرگ در سر دارم و از تو ميخواهم كه بهر ترتيبى كه هست بنزد من آئى تا مطلب را با تو در ميان گذارم . » هيستيه از اين سخنان بوجد آمد و از اينكه مشاور پادشاه بزرگ خواهد شد احساس غرور و افتخار كرد و به سارد رفت . همين كه داريوش او را مشاهده كرد با وى چنين آغاز سخن كرد : « هيستيه ، دليل اينكه ترا احضار كردم چنين است كه نقل ميكنم : از موقعى كه از سرزمين سكاها بازگشته‌ام و تو ديگر در ملازمت من نبوده‌اى ، نخستين ميلى كه احساس كردم اين بود كه ترا ببينم و با تو صحبت كنم . زيرا اطمينان دارم كه يك دوست با تدبير و فداكار از هر ثروتى ديگر ذيقيمت‌تر است . من ميدانم كه تو داراى اين هر دو صفت هستى و خدمتى كه به شخص من انجام داده‌اى براى اثبات آن كافى است . پس اكنون از آمدن تو مسرورم و پيشنهادى كه به تو دارم اينست كه شهر ملط و شهرى را كه بتازگى در تراكيه تأسيس كرده‌اى رها كنى و با من به شوش بيائى و بعنوان همسفره و مشاور مخصوص شريك زندگى من باشى . » 25 - داريوش پس از آنكه با هيستيه چنين سخن گفت يكى از برادران خود را بنام