اكنون آن را نقل ميكنم : بعد از بازگشت داريوش به آسيا ، دو نفر از مردمان پئونى بنام پيگرس « 1 » و مانتيس « 2 » به سارد رفتند تا حكومت پئونى را بچنگ آورند .
آنان خواهر خود را هم كه دخترى رعنا و زيباروى بود با خود برده بودند . بعد از ورود صبر كردند تا داريوش ليديها را در حومه شهر بار داد و در همان موقع آنان چنين كردند كه شرح مىدهم : آنان خواهر خود را تا آخرين حد ممكن آراستند و سپس او را بدنبال آب آوردن فرستادند . آن دختر در حالى كه كوزهاى بر سر داشت و با يك دست افسار اسب را گرفته بود و با دستى ديگر به ريستن كتان مشغول بود با اسب از مقابل داريوش گذشت . داريوش مدتى به اين منظره خيره شد زيرا كارى كه اين ريسنده به آن مشغول بود بين هيچيك از دو قوم پارس وليدى معمول نبود و هيچيك از ديگر اقوام آسيائى نيز چنين نميكردند . چون حس كنجكاوى پادشاه تحريك شد چند تن از محافظين را بدنبال او فرستاد تا مراقب باشند كه وى با اسب خود چه خواهد كرد . محافظين او را دنبال كردند . همين كه آن دختر به رودخانه رسيد اسب خود را آب داد و همين كه اسب سيراب شد كوزه خود را از آب لبريز كرد و از همان راه مراجعت كرد و بار ديگر از مقابل پادشاه گذشت . اين بار ، هم كوزه آب بر سر داشت ، هم اسب خود را ميراند ، هم افسار را به دست خود آويخته بود و هم دوك نخريسى را بين انگشتان خود چرخ ميداد .
13 - داريوش از آنچه محافظين براى او نقل كردند و از مشاهده آنچه در برابر خود ميديد آنچنان بوجد آمد كه بيدرنگ امر كرد آن دختر را بنزد او حاضر كنند . پس دختر را بحضور شاه آوردند . برادران او حاضر بودند و اين صحنه را بدقت ملاحظه ميكردند . همين كه داريوش موطن دختر را جويا شد آن دو جوان پيش رفتند و پاسخ دادند كه آنان از اهل پئونى هستند و آن دختر خواهر آنها است . پادشاه از آنها پرسيد كه پئونىها چه كسانى هستند و در چه قسمت از خشكى سكونت دارند
هامش
( 1 ) -Pigres( 2 ) -Mantyes