تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الاحتجاج ( فارسي ) — صفحة 267

مساهمون:

ص٢٦٧
اى پسرك من راست گفتى . آنگاه آن ولىّ الله فرمود كه : يا بن اسحاق اين كيسه‌ها را بار كن و ببر و بأصحاب و ملَّاك اينها رسان و اگر شما را كوفت پيدا شود البتّه وصيّت به تبليغ اين أموال به صاحبان مال نمائى كه ما را حاجت به اين أموال نيست . بعد از آن ، آن سرور فرمود كه : جامهء آن عجوز را بنزد من آر . أحمد بن اسحاق گفت : كه آن جامه را در مكان مأمون گذاشته بودم و تا حال طلب و اظهار آن خاتم الأوصياء نبىّ المختار أصلا آن را بخاطر نداشتم كه در كجا گذاشتم . چون أحمد بن اسحاق رفت تا آنكه آن جامه به خدمت اين امام الامّه حاضر سازد در آن أثر مولاى من أبو محمّد الهادى عليه السّلام بسوى من نظر كرد و فرمود كه : يا سعد : ترا چه چيز به اين صوب آورد ؟ گفتم : فداى تو گردم مرا أحمد بن اسحاق مشتاق شما مولى گردانيد . آن حضرت عليه السّلام فرمود كه : آن مسائل كه بواسطهء سؤال آن به اين محالّ آمدى چه شد ؟ گفتم : سيّدى و مولاى ، اى سيّد و مولاى من مسائل به حال خود هست . در آن حال آن ولىّ ملك متعال فرمود كه : آن را از قرّت عين من سؤال كن و ايماء به آن پسر يعنى قايم آل محمّد نمود . في الفور آن پسنديدهء ربّ غفور گفت : از هر چه خواهى سؤال كن . گفتم : اى مولاى من و پسر مولاى من روايت از حضرت سيّد البريّه به ما