هرگاه هر كدام از اين ده نفر به اعتبار اينكه بهشتىاند مىتوانستند به هر كارى كه دلشان خواست دست يازند ، چرا خودشان به اين حقيقت پى نبردند و بعضى از آنها بعضى ديگر را واگذاشتند ؟ !
اگر اين منطق ، صحيح است ، چرا با آنارشيسم فكرى مىستيزيم ؟
آيا اين سخن ، چيزى جز ناچيز انگارى خون و مال و آبروى مسلمانان است ؟ !
چرا عمر بن عبدالعزيز بر ابوبكر بن حزم تأكيد مىكند كه حديث رسول خدا و سنّت ابوبكر و عُمَر ( و بنا بر نقلى حديث عَمْرَه ، و بر اساس نقل ديگر حديث عُمَر ) را بنويسد ؟ !
از اين سخن ابن عبدالعزيز - در خطبهاش - كه مىگويد : « آنچه را كه رسول خدا و دو صاحبش سنّت كردهاند ، اين سنّت ، دين ماست ؛ امّا آنچه را ديگران پى نهادهاند ، وا مى نهيم » چه چيزى استنباط مىشود ؟ !
چرا عمر بن عبدالعزيز سنّت عثمان و حضرت على عليه السلام را الزامى نمىداند ؟ مگر آنان جزو خلفاى راشدين نيستند كه پيامبر صلى الله عليه و آله دربارهشان فرمود : « بر شما باد به سنّت من وسنّت خلفاى راشدين پس از من » ؟ ! آيا سنّت متداول در آن روز سنّت پيامبر بود يا سنّت صحابه ؟
اينها پرسشها ، بلكه تناقضهايى است كه نيازمند وارسى فقهى و تاريخى است و اين نصوص را به جهت كاستىهاشان نبايد پذيرفت .
اصول جَرْح و تعديل ( ملاكهاى اعتبار راوى و ضعف روايت ) در اين عرصه كارساز نمىباشد ؛ چراكه اين اصول پس از پيامبر صلى الله عليه و آله از سوى حكّام و تحت نظارت و اشرافِ آنان پىريزى شد و بر اين اصول ، روح عصبيّت چيرگى دارد . نسبت گمراهى و فساد عقيده و كذب ( و چيزهايى مانند آن ) به شيعيان على عليه السلام بدان جهت داده شد كه روايات اينان بر خلاف افكار آنان بود . اين اصول در سير و سلوك ما آثارى را بر جاى نهاد كه بيوارسى و تحقيق نمىتوان از آنها رهايى يافت و چارهاى جز بررسى ريشههاى تاريخى و فقهى آنها نمىباشد .
ما بر اين باوريم كه بررسى چنين قضايايى افقهاى جديدى از معرفت را مىگشايد كه مزه راستى و تيزبينى آنها پيش از اين ، هرگز حس نمىشد و سزامند است كه
منع تدوين الحديث ( منع تدوين حديث ) ( فارسى ) — صفحة 464
مساهمون: السيد علي الشهرستاني
ص٤٦٤