گيرد و به حَبس و ضرب و شتم آنها دست يازد و در توجيه منعِ خود بگويد :
« أُمنية كأُمنية أهل الكتاب »
( اين احاديث آرزوهاى خيالىاند چونان خيالبافىهاى اهل كتاب ) و . . .
مؤيّد اين سخن ، آغازِ خبر خالد بن عُرْفُطَه است ، وى مىگويد :
نزد عمر بودم كه مردى از عبد قيس آمد ، ساكن « سوس » بود . عمر به او گفت : تو فلانى فرزند فلان عبدى هستى ؟ پاسخ داد : آرى .
پرسيد : به « سوس » ساكنى ؟ پاسخ داد : آرى .
عمر با چوبدستى اى كه داشت به او زد ، مرد گفت : چه خطايى كردهام اى اميرمؤمنان ؟
عمر گفت : بنشين ! آن گاه آيات آغازين سوره يوسف را ( آيه 1 - 3 ) سه بار برايش خواند و سه بار [ با چوبدستى به او ] زد .
مرد گفت : خطايم چيست ؟
عمر پرسيد : تو همانى كه از روى كتاب دانيال يك نسخه نوشتى ؟
مرد گفت : امر كن ، گوش به فرمانم .
عمر گفت : برو و آن را با آب داغ و پشم سفيد پاك كن و براى خود و احَدى از مردم مخوان . اگر بشنوم كه آن را خواندى يا براى ديگران قرائت كردى ، به سختى مجازاتت كنم .
آن گاه به او گفت : بنشين ، و سرگذشت خود را در اين باره نقل كرد كه : من در زمان پيامبر از روى كتابهاى يهوديان نسخهاى را نوشتم و . . . « 1 »
اگر آن كه از روى كتب امم پيشين رونويسى كرده ، در پى تبيين نادرستى متن مورد نظر يا پاسخ به آن نبوده ، چنين منعى كه در روايت آمده - كارى خوب و بجابود و اگر به همين بسنده مى شد شيوهاى درست بود ، ليكن آنچه مايه تأسّف است اين است كه در مسئله تدوين ، اجتهاد و رأى به قدرى دخالت داشت كه مسير و محتواى آن را آشفته ساخت .
هامش
( 1 ) . تفسير ابن كثير 2 : 468 ؛ الأحاديث المختاره 1 : 216 ، حديث 115 .