لا هم ان المرء يم * - نع رحله فامنع رحالك
لا يغلبنّ صليبهم * وضلالهم عدوا محالك
« خداوندا ! هركسى خانهء خود را محافظت مىكند و تو از خانهء خويش دفاع كن . »
« مبادا صليب آنان و گمراهيشان با جنگ بر خانهات پيروز گردند . »
همو گويد : عبدالمطلب همچنان در حرم پايدار باقى ماند تا اينكه خداوند فيل و اصحاب او را به هلاكت رسانيد . پس از آن قريش به مكه مراجعت كردند و صبر و پايدارى او و نيز تعظيم وى از حرم ، زبانزد همگان شد . تا اينكه فرزند بزرگ او متولّد شد و به سنّ بلوغ رسيد ، نام او « حارث بن عبدالمطلب » بود . در آن ايام بود كه شخصى در خواب به عبدالمطلب گفت : زمزم را ، كه اندوختهء نهانى شيخ بزرگ است ، حفر كن .
عبدالمطلب از خواب بيدار شد و گفت : پروردگارا ! موضوع را برايم روشن ساز ! براى دوّمين بار ، در خواب شخصى به او گفت : زمزم را كه ميان چرك و خون است حفر كن ؛ آنجا كه كلاغى در كنار لانهء مورچگان ، روبروى نشانههاى سرخ ، « 1 » نوك مىزند .
عبد المطلب از خواب برخاست و به مسجدالحرام رفت و در آنجا نشست تا نشانههايى را كه در خواب برايش گفته بودند ، ببيند . در اين هنگام در « حزّوره » « 2 » گلوى ماده گاوى را بريدند كه آن حيوان از چنگ سَلّاخ گريخت و نيمه جان به مسجد آمد و در جايگاه زمزم در حال مرگ افتاد . و گروهى گوشت آن را بريدند و بردند . در آن حال كلاغى بر ورى مدفوع آن حيوان آمد و در جستجوى لانهء مورچگان ، نوك خود را بر زمين مىزد . عبدالمطلب از جا برخاست و حفر آن مكان را آغاز كرد . قريش نزد او آمده ، گفتند :
اين چه كارى است كه مىكنى ؟ ! ما هيچگاه تو را به نادانى متّهم نكردهايم ، چرا مسجدمان را حفر مىكنى ؟ ! عبدالمطلب گفت : من اين چاه را حفر مىكنم و با هركسى كه مانع كارم شود ستيز خواهم كرد .
پس خود و فرزندش حارث ، كه در آن زمان غير از او فرزندى نداشت ، كندن زمين
هامش
( 1 ) - سنگهايى كه اعراب پيش از اسلام ، پيرامون كعبه نصب كرده بودند و در پاى آنها ذبح و قربان مىكردند . « مترجم »
( 2 ) - يكى از محلههاى اطراف حرم به شمار مىآمده است . « مترجم »