امرى شود و به تمامى متوجّه آن گردد ادراك امرى ديگر نمىكند . و همچنين عاشقى كه تمامى همّت « 1 » آن مستغرق مشاهدهء معشوق يا محبّت
[ m . a 71 ]
آن باشد گاه مىباشد كه چيزها به او « 2 » مىرسد كه بايد متألّم يا غمگين شود و چون محبّت بر دلش مستولى مىباشد احساس به الم « 3 » و غم نمىنمايد و اين در صورتى است كه آزارى از غير محبوب « 4 » برسد چه جاى آنكه از جانب محبوب رسيده باشد . و جمال حضرت الهى و عظمت آن امرى است كه هيچ جمالى را به آن نمىتوان سنجيد ، پس هركسى « 5 » كه از آن جمال قدرى بر وى منكشف شود آن مقدار حيرت او را رو مىدهد كه مدهوش و بىهوش شده احساس به امرى نمىكند .
و وجه دوم : آن است كه احساس به آزار و ادراك الم آن مىكند امّا راضى به آن مىباشد بلكه راغب و عقلش ارادهء آن مىكند اگرچه بِالطَّبع كراهت مىدارد ، مثل كسى كه از فَصّاد التماس فصد و حجامت مىكند و « 6 » با آنكه ادراك الم آن را مىكند راضى و راغب به آن مىباشد و ممنون فَصّاد مىشود . و اين مثال راضى بودن به رسيدن الم است .
و گاه مىباشد كه از جانب خدا المى به بنده مىرسد و يقين مىدارد ثوابى كه « 7 » از براى آن ذخيره شده بيش از آن است كه فوت شده ، پس راضى به آن مىباشد و رغبت و خواهش به آن مىدارد و شكر خدا بجاى مىآورد . و اين در مقامى است كه ملاحظهء ثوابى كه به وى داده مىشود نمايد .
و ممكن است كه محبّت آن مقدار غالب شود كه حظّ و نصيب صاحب محبّت در « 8 »
هامش
( 1 ) . همّت /sجهت .
( 2 ) . او /s aآن .
( 3 ) . به الم /s aتألّم .
( 4 ) .a s+ بر دلش .
( 5 ) . كسى /s aكس .
( 6 ) .m- و .
( 7 ) . ثوابى كه /s a mكه ثوابى .
( 8 ) . در /s aو .