و كميل بن زياد نخعى سؤال كرد از آن حضرت از حقيقت . فرمودند : تو را چه كار است با حقيقت ؟ گفت : آيا من صاحب سرّ تو نيستم ؟ فرمودند : بلى ، و ليكن مىپاشد بر تو قطرهاى چند از آبهاى علم و معرفت كه از سينهء « 1 » من مىتراود . پس جواب دادند كميل را از آنچه سؤال نموده بود .
و در روايتى ديگر مذكور است از كميل كه آن حضرت دست مرا گرفته « 2 » ، مرا به صحرايى بُرد و آهى بلند كشيد و گفت : اين دلها ظرفى چندند و بهترين دلها آن است كه ضبط اسرار بيشتر نمايد ، پس حفظ كن آنچه را مىگويم . به درستى كه مردمان بر سه قسمند : اوّل : عالم ربّانى كه علم را از خداى عزّ و جلّ بىوساطتِ احدى فرا گرفته .
و دوم : متعلّمى كه بر راه نجات واقع است و علم را از اهل علم آموخته . و سيُم :
خرمگسى چندند در غايت رذالت و حماقت و پيروى مىكنند كسى را كه ايشان را به راهى بخواند و هر سخن باطلى كه به ايشان رسيد « 3 » از اعتقادى كه دارند « 4 » مىكنند ، و از نور علم چراغى نيفروخته و تكيه بر اصل محكمى ننمودهاند .
پس آن حضرت سخن را دراز كشيده « 5 » ، آهى دردناك از سينه برآوردند و اشاره به سينهء مبارك خود نموده « 6 » ، فرمودند كه : در اينجا علم بسيارى هست ، كاشكى مىيافتم « 7 » كسى را كه اين علم را تحمّل تواند نمود .
پس فرمودند : بلى كسى را مىيابم كه بر آن ايمن نيستم و آنچه آلت دين است در تحصيل دنيا به كار مىبرد و به نعمتهاى خدا غلبه بر بندگانِ الهى مىجويد و حجّتهاى خداى « 8 » را وسيلهء تسلّط بر اولياء اللَّه مىسازد ، و شخصى ديگر را مىيابم كه مجملى از
هامش
( 1 ) .s a+ مبارك .
( 2 ) . گرفته /aگرفت .
( 3 ) . رسيد /aرسيده .
( 4 ) .a+ يقين .
( 5 ) . كشيده /sكشيد .a+ و .
( 6 ) . نموده /aنمودند و .
( 7 ) . مىيافتم /aمىيافتيم .
( 8 ) . خداى /aخدا .