در دست گرفته وبه تبختر وتأنىّ وحلم ووقار قدم در راه مىگذاشت . . .
ودر حقيقت اين أطوار ، أو را برازنده ودر بحر فضل ودانش گوهرى ارزنده بود .
تا آخر عمر در جايى آرام نگرفت ، مانند كسى كه در پى گم گشتهء خويش سر به هر در وبرزن مىزند ، از شهري به شهري مىرفت واز ديارى به ديار ديگر . در تجربة الأحرار مىنويسد :
سرش خالى از شور دولت وسوداى رياست ظاهري نبود وگاه گاهى با صديقان محرم ، اظهار آن مىفرمود . اين تمنّا آرزوى خاصّى بود وبس ، محض خيال بافى وهوس .
از دانش آنچه داد كم از رزق مىنهد * چون آسمان درست حسابي نديد كس
در أوايل حال كه در تبريز بود بناى نماز وموعظه نهاد ، چندانش از مريدان ازدحام كردند كه به وصف نمىگنجيد . به عزم زيارة مشهد حضرت علي بن موسى الرّضا عليه السلام از وطن بيرون شد وراه خراسان پيش گرفت . چون به مشهد رسيد ومستقر شد ، جمعى از خواص وعوام وبزرگ وكوچك به دور أو گرد آمدند وحلقهء ارادتش را آويزهء گوش كردند . شاهرخ وساير أولاد وأحفاد نادر افشار ، غاشيهء مريدى أو را به دوش مىكشيدند . « 1 »
پس از چندى رهسپار شيراز شد ودر اين شهر كه آن أوقات دارالملك كريم خان زند بود ، به خانهء عبدالرزّاق بيگ دنبلى كه با جمعى از اميرزادگان وأولاد خوانين آذربايجان به رسم گروگان در آن به سر مىبردند فرود آمد . آوازه به شهر افتاد ، صيت فضايل وكمالاتش به گوش هر دور ونزديك رسيد . منزلش مجمع علما وفضلا ومطاف أرباب دانش وبينش گرديد .
ميرزا أبو الحسن مستوفى كاشاني در تاريخ گلشن مراد ، در باب ازدواج
هامش
( 1 ) . تجربة الأحرار ، ج 1 ، ص 179 .