تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شرف النبي ص ( فارسي ) — صفحة 402

مساهمون:

ص٤٠٢
الانصاريه ، و بلال باز گرديد و با خدمت رسول آمد عليه السلام و خبر باز آورد . ( 1 ) و عثمان پيش مادر گفت كه رسول عليه السلام كليد خانه از من طلب كرده است . مادر گفت : پناه مىگيرم ترا به خداى عز و جل ، از آنكه اين شرف و فخر قوم تو از دست تو برود . عثمان گفت به خدا كه اگر به من ندهى كليد ، كسى ديگر بيايد و بستاند . پس مادر كليد در دامن خود نهاد و گفت : كدام مرد است كه دست فراكند و اين كليد برگيرد ؟ و تا ايشان در اين سخن بودند ، آواز ابو بكر و عمر رضى اللّه عنهما بر آمد از در سراى ، و عمر آواز داد كه يا عثمان ، بيرون آى . مادر گفت : اى پسر ، كليد بستان كه چون تو از من بستانى دوستر دارم كه تيم و عدى بستانند . ( 2 ) و گفته‌اند كه مادر كليد به پسر داد و گفت : به رسول عليه السلام سپار و بگو كه به امانت به تو سپردم . پس عثمان بيامد پيش رسول عليه السلام و كليد بنهاد و گفت : بالامانه ، و رسول عليه السلام سقايه از عباس فرا گرفته بود . چون رسول عليه السلام از خانه بيرون آمد و بر در بايستاد و كليد در دست داشت و در آستين نهاد و خطبه‌اى بگفت و بنشست . عباس دست فرا پيش داشت و گفت : مادر و پدر من فداى تو باد يا رسول اللّه ، سقايه و حجابت خانه يعنى كليد دارى ، هر دو به ماده و رسول عليه السلام همت كرد كه كليد به دو دهد در حال جبرئيل عليه السلام بيامد و اين آيت بياورد كه ان اللّه يامركم ان تودوا الأمانات الى اهلها . پس رسول عليه السلام عثمان طلحه را بخواند و گفت : بستانيد كليد اى فرزندان طلحه ، خالد و جاودان كه خداى تعالى شما را به امين خود داشت بر خانهء خود ، فراگيريد به امانت خداى .